ليك طالب را ز شرح و ذكر آن * مىفزايد رغبتى نو هر زمان
در فزونى مىرود زان استماع * مىشود هر ساعتش نو اطلاع
2472 مىگشايد بند او زان پندها * مىكند از دست دنيا را رها
مىنهد پا از خودى در بىخودى * مىرود بيرون ز نيكى و بدى
نيك و بد ضدند و آنجا نيست ضد * درگذر زين دو كه بىضد است و ند
2475 در جهان است اين ضد و ند و عدد * تر و خشك و سرد و گرم و نيك و بد
ورنه در وحدت همه واحد بود * با خودى كس سوى واحد كى رود
چون نفس رو پاك شو از نقشها * تا روى از پست « 1 » بالا بر سما
2478 نور اندر نور بينى بعد از آن * بىحجاب اين زمين و آسمان
بىسر و پا با ملك گردى روان * سيرها دايم كنى اندر جنان
از ملك هم بگذرد سيران تو * جملهشان باشند در فرمان تو
2481 گر ز پشت آدمى اى مرد كار * پس چو او بايد كه باشى جان سپار
از ملايك بود افزون قدر او * زان منور چون خود آمد صدر او
لاجرم از جان ورا ساجد شدند * گرچه پيش از وى همه عابد بدند
2484 نى كه هر شب اختران بر آسمان * هر يكى هستند رخشان در جهان
نور چون گيرد هلال از تاب خور * بدر گردد اندر آخر اى پسر
مىفزايد روشنيش از اختران * محو گردند اختران آخر « 2 » در آن
2487 گرچه هريك نور دارد بر سما * هست هريك با فروغ و با ضيا
ليك پيش نور بدر آن نورها * جمله بىتابند و بىفر و بها
در شعاعش نورهاى اختران * چون چراغى پيش خور مانده مهان « 3 »
2490 گرچه دارد نور هر شمع و چراغ * پيش نور خود بود آن هزل « 4 » و لاغ « 5 »
روشنيشان پيش خور لا شىء بود * جمله همچون مردهخور چون حى بود
پيش افزون همچو معدوم است كم * هست كم را بىگمان حكم عدم
2493 پس تو آدم را مثال بدر دان * و آن ملايك را مثال اختران
دارد از « 6 » خور نور هريك اخترى * بدر از خور شد « 7 » بر ايشان مهترى
هامش
( 1 ) - مج : پست و
( 2 ) - مج : غالب
( 3 ) - مج : نهان
( 4 ) - مج : بازى و لاغ .
( 5 ) - لاغ : بازى ، شوخى ، مسخره
( 6 ) - مج : ار
( 7 ) - مج : خورشيد