بحر بىحدى نهاى يك قطرهاى * مهر تابانى نهاى يك ذرهاى
2406 قطره گر روزى « 1 » دو ماند از بحر دور * باز « 2 » چون در بحر آيد بىفتور
اول بىاوّلى شد يافت كام * آخر بىآخرى تم الكلام
شرح اين اسرار دشوار است ليك * مىنهم من پا در اين گستاخ نيك
2409 تا سرى گويم كه آن را كس نگفت * وان دُر نادر جز از من كس نسفت
گر شود دستور گويم بعد ازين * زان سراير كاولين و آخرين
هيچگون مدخل نگردند اندر آن * در دو عالم ماند از جمله نهان
2412 نور بودى اندر آن علم « 3 » قديم * غرق وحدت بىدوى قايم مقيم
عشقبازى كرد با خود بحر جان * يك گهر را صد نمود و بيش از آن
آفريد از ظلمتى « 4 » هرگون بشر * حسهاشان داده و شهوات « 5 » از شرر
2415 ذوقهاى آتشى از اكل و شرب * تا رسد اندر پى هر ذوق كُرب
گه غم آيد گاه شادى در جنان * هر دو را بنموده زيبا چون جنان
دوزخى را حق به صنعت جنتى * مىنمايد هست آن خود محنتى
[ خداوند خلق را در اين دنياى ظلمانى آفريد و بر آنها نور نثار كرد ]
در بيان آنكه حق تعالى خلق را ازين دنيا آفريد كه همه ظلمت است و از نور خود بر آن ظلمت نثار كرد كه : خلق الخلق فى ظلمة ثم رش عليهم من نوره . بر همه « 6 » ذاتى كه از آن قطره نور چكيد ، همگى ظلمت او را نور كرد همچون كيميا كه مس را زر كند « 7 » بعد از آن او را دايم سير است در خوشى و ذوق در جهانهاى « 8 » بىنهايت ابدالآباد . و اين قطرهها در آن جهان گويند كه چون ما از اينجائيم چون جدا بوديم ، و باز گويند كه نى جدايى مىنمود اما جدا نبوديم . چنان كه نور آفتاب در خانهها و حجرهها مىتابد ، هرگز آن تابها از آفتاب جدا نيستند . همچنين « 9 » انبيا و اوليا ، اگرچه درين عالماند الا در حقيقت از حق جدا نيستند و در درياى نور حق غرقاند « 10 » .
2418 خلق را يزدان ز ظلمت آفريد * تا ببخشد بر همه انوار و ديد
كرد بر ظلمت ز نور خود نثار * تا رهاند خلق را از دود و نار
تا نسوزد آنكه بر وى اوفتاد * زان نثار ايمن بماند از فساد
2421 گلشن و ريحان شود نيران برو * همچو جنت تا كند سيران درو
هامش
( 1 ) - مج : روز دو
( 2 ) - مج : بار
( 3 ) - مج : بحر
( 4 ) - مج : ظلمت
( 5 ) - مج : داد و شهوت
( 6 ) - مج : بر هر
( 7 ) - مج : مىكند
( 8 ) - مج : ذوقى در جامهاى
( 9 ) - مج : همچنان
( 10 ) - مج : و اللّه اعلم