عكس را مىدان كه نبود پايدار * گر بقا خواهى تو رو با اصل آر
چونكه ديدى صنع صانع را ببين * از اثر بگذر مؤثر را گزين
2451 غير حق مىدان كه جمله هالكاند * گرچه روزى چند اينجا هالكاند
مىنماند ملك و مالك عاقبت * جمله لا گردند و هالك عاقبت
حق بماند باقى و باقى روند * اندر آخر هر شىء لا شىء « 1 » شوند
2454 بىصور ماند معانى پايدار * بگذر از صورت به معنى روى آر
تا گدازد صورتت معنى شوى * وارهى از جسم و اندر جان روى
چون بگيرى سيرت مردان كنون * گردد آن سيرت به حقت رهنمون
2457 گرچه در چونى سوى بىچون روى * همچو جان بىصورت و بىچون شوى
تو نمانى حق بماند بر دوام * بىدوى يك نور گردى « 2 » و السلام
[ احوال و خوشى عالم آخرت را تا كسى نديده نداند ]
در بيان آنكه آن احوال و آن خوشى را كه در آن « 3 » عالم است كس نداند جز آنكه ديده است و چشيده كه : من لم يذق لم يعرف . و چون عين آن در عبارت نمىگنجد و بيان نمىتوان كردن ، چيزهايى كه نزد خلق مطلوب است و آن را ديدهاند و خوششان مىآيد بيان كرده مىشود تا از آن قياس كنند و بدان رغبت نمايند و طالب آن گردند . و اللّه اعلم .
قصد آن دارم كه شرح اين كنم * بيخهاى جهل را از بن كنم
2460 ليك مقصودم نمىگنجد به حرف * كى به ظرف حرف « 4 » گنجد بحر ژرف
خرمنى در كيلهاى گنجيد هيچ * يا يمى در كشتيى ، با اين مپيچ
در محال اين كوششت ضايع بود * كى از آن مقصود تو حاصل شود
2463 از سر مهرى كه دارم در نهان * مىكنم اسرار را هر دم بيان
تا چنان كين سر بر من روشن است * هم شود روشن بر آن كو با من است
حرص اين منيت كند زانسان مرا * كه نمايد صعب صعب آسان مرا
2466 تا بيارم در عبارت روح را * تا بگويم شرح روح نوح را
گرچه خود آن سر نمىآيد به گفت * در عبارت هيچ كس آن در نسفت
همچنان تقرير اسرار خدا * هست برتر از بيان و شرح ما
2469 هيچ اندر گفت نايد عين آن * زانكه بيرون است از شرح و بيان
هامش
( 1 ) - مج : هر شبى آشى
( 2 ) - مج : گردد
( 3 ) - مج : « آن » ندارد
( 4 ) - مج : ظرف و حرف