قطرهء آن نور همچون كيميا * مس حس را كرده زر بابها
ظلمت تن زو شده مبدل به نور * عين غم گشته ازو مطلق سرور
2424 قطرهها چون باز گردند آن طرف * باشد ايشان را مهيا اين شرف
جملگان گويند زين بحريم ما * اى عجب خود « 1 » چون بديم آنجا جدا
گرچه ما را آن جدايى مىنمود * ليك از آن دريا جدا پيمان نبود
2427 متصل بوديم جمله بىحجاب * با خداى خود به بيدارى و خواب
گر نمايد نور خود از خور جدا * با خورش پيوسته مىدان دايما
بهر جود افتاد نورش بر زمين * تا شود زو سنگ دون لعل گزين « 2 »
2430 تا بتابد فاش در كون و مكان * تا شود پرروشنيش اندر جهان
تا كه از نورش رسد هركس به كام * تا كه هريك كار خود سازد تمام
دوستان بينند روى همدگر * هر يكى بر يار گردد جلوهگر
2433 از زمين رويد هزاران گونه اكل * هر يكى را نوع ديگر اكل و شكل « 3 »
از جو و از گندم و از ميوهها * هر شىء برده ازو نوعى عطا
لايق هريك رسيده خلعتى * يافته هر چيز از وى دولتى
2436 هم ازو پرورده گشته كانها * تافته در هر سر او خانهها
بىحد و عد در جهان ايجاد او * گشته پر از تابشش سفل و علو
درنگر با عقل باقى را ببين * تا چه برها مىدهد از وى زمين
2439 من چه گويم چون ندارد آن كنار * لب فروبندم چو نايد در شمار
نور خور را چون بود برها چنين * تا چه برها بخشد آن نور آفرين
آنچنان كين نور خور با خور بود * با خور آيد دايما با خور رود
2442 نور مردان و خدا را همچنان * يك شمار و يك ببين و يك بدان
عكس آن نور است اينسو آمده * در جهان آب و گل خيمه زده
بىستن قايم از آن نور آسمان * گستريده هم زمين بر آب دان
2445 هر دو قايم بىسبب از قدرتند * هر دو دايم بىبنا و بنيتاند
اين دو را و غير اين را سر به سر * عكس نور اوليا دان اى پسر
عكس چون اين مىكند پس عين آن * بين چه عالمها كند در لامكان
2448 فرع را بگذار و اصلش را بجوى * سوى بىسويى رو و هر سو مپوى
هامش
( 1 ) - مج : « خود » ندارد
( 2 ) - مج : ثمين
( 3 ) - مج : لون ديگر طعم و شكل