تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
قطرهء آن نور همچون كيميا * مس حس را كرده زر باب‌ها ظلمت تن زو شده مبدل به نور * عين غم گشته ازو مطلق سرور 2424 قطره‌ها چون باز گردند آن طرف * باشد ايشان را مهيا اين شرف جملگان گويند زين بحريم ما * اى عجب خود « 1 » چون بديم آنجا جدا گرچه ما را آن جدايى مىنمود * ليك از آن دريا جدا پيمان نبود 2427 متصل بوديم جمله بىحجاب * با خداى خود به بيدارى و خواب گر نمايد نور خود از خور جدا * با خورش پيوسته مىدان دايما بهر جود افتاد نورش بر زمين * تا شود زو سنگ دون لعل گزين « 2 » 2430 تا بتابد فاش در كون و مكان * تا شود پرروشنيش اندر جهان تا كه از نورش رسد هركس به كام * تا كه هريك كار خود سازد تمام دوستان بينند روى همدگر * هر يكى بر يار گردد جلوه‌گر 2433 از زمين رويد هزاران گونه اكل * هر يكى را نوع ديگر اكل و شكل « 3 » از جو و از گندم و از ميوه‌ها * هر شىء برده ازو نوعى عطا لايق هريك رسيده خلعتى * يافته هر چيز از وى دولتى 2436 هم ازو پرورده گشته كان‌ها * تافته در هر سر او خانه‌ها بىحد و عد در جهان ايجاد او * گشته پر از تابشش سفل و علو درنگر با عقل باقى را ببين * تا چه برها مىدهد از وى زمين 2439 من چه گويم چون ندارد آن كنار * لب فروبندم چو نايد در شمار نور خور را چون بود برها چنين * تا چه برها بخشد آن نور آفرين آن‌چنان كين نور خور با خور بود * با خور آيد دايما با خور رود 2442 نور مردان و خدا را همچنان * يك شمار و يك ببين و يك بدان عكس آن نور است اين‌سو آمده * در جهان آب و گل خيمه زده بىستن قايم از آن نور آسمان * گستريده هم زمين بر آب دان 2445 هر دو قايم بىسبب از قدرتند * هر دو دايم بىبنا و بنيت‌اند اين دو را و غير اين را سر به سر * عكس نور اوليا دان اى پسر عكس چون اين مىكند پس عين آن * بين چه عالم‌ها كند در لامكان 2448 فرع را بگذار و اصلش را بجوى * سوى بىسويى رو و هر سو مپوى
هامش
( 1 ) - مج : « خود » ندارد ( 2 ) - مج : ثمين ( 3 ) - مج : لون ديگر طعم و شكل