اين عملها بر عقيده چون گواست * كاندرو هست اعتقاد خوب و راست
ز اعتقاد است او مجد در راه دين * اعتقادش مىشود « 1 » ثابت به دين
2382 چون غرض ز اعمال و از كردار خير * اعتقاد آمد يقين بگذر ز غير
پس بپرور اعتقادت « 2 » را مدام * تا شود افزون و گردى دوستكام
هر عمل كز اعتقاد آيد نكوست * كان نه بهر خلق و بهر آبروست
2385 ور بود از بهر اغراض و ريا * اندر آن بازار باشد بىبها
اعتقاد از « 3 » هرچه مىگردد فزون * آن بورز ار عاقلى و ذو فنون
بگذر از تقليد و از ننگ وز نام * راه خاصان رو مرو راه عوام
2388 ترك ظاهر گو به معنى كن نظر * از بد و نيك صور اندر گذر
آن طرف كه رنج بينى شو روان * نى خضر در عين ظلمت شد دوان
رفت در ظلمت به اوميد نجات * تا كه جانش خورد از آن آب حيات
2391 ماند زنده هم مخلّد جسم او * در دو عالم گشت مشهور اسم او
چون سكندر كرد از ظلمت حذر * ماند محروم از چنان شهد و شكر
زود بگذر از حلال و از حرام * بىدهان مىنوش خمر حق مدام
2394 گر ز ترك زهد مىافزايد آن * زهد را بگذار و سوى آن بران
خود كجا آيد ز مردان ترك اين * غير طاعت نايد از اهل يقين
نادرا آيد از ايشان اين فعال * در حقيقت آن بود روپوش حال
2397 هرچه دينت را كند افزون بورز * بر سر آن از دل و از جان بلرز
زانك ازين ره زود با منزل رسى * بىحجاب « 4 » آب و گل در دل رسى
بنگر اين دين از چه افزون مىشود * نيك گير آن را كه مقصود آن بود
2400 تا ربايى گوى را بىصولجان « 5 » * از همه شاهان درين ميدان جان
بعد از آن خود مظهر جانان « 6 » شوى * گرچه اكنون بنده سلطان شوى
حكم تو نافذ شود در تحت و فوق * جمله را بخشى صفا و شوق و ذوق « 7 »
2403 از دم تو مردگان زنده شوند * انس و جن حور و ملك بنده شوند
دررسى زان پس به كنه خويشتن * فاش بينى اينكه روحى يا « 8 » بدن
هامش
( 1 ) - مج : مىشوى
( 2 ) - مج : اعتقاد
( 3 ) - مج : « از » ندارد
( 4 ) - مج : حجاب و
( 5 ) - صولجان : معرب چوگان ، عصاى پادشاهى
( 6 ) - مج : يزدان
( 7 ) - مج : ذوق و شوق
( 8 ) - مج : روحى نى