تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
مىشنوند سوى پادشاه باز مىروند . اهل دنيا چون بازان وحشىاند دست‌آموز پادشاه نشده‌اند . از آواز آن طبل مىگريزند و مىرمند كه :
يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً
« 1 » . كسى كه دولتى ديده باشد آن را هميشه جويان بود و در فراق آن گريان و نالان باشد . و آنكه نديده باشد چه جويد در آنچه هست خوش باشد . چنان كه رسول - عليه السلام - مىفرمايد كه : الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر . پيلى بايد كه هند [ و ] ستان به خواب بيند و از فراق هندوستان شوريده و ديوانه گردد باقى حيوانات از سوداى هندوستان [ فارغ‌اند ] .
2283 مؤمنان بازان حق‌اند از الست * جمله خورده زان شراب و گشته مست چون به امر اهْبِطُوا اين جايگاه * مدتى ماندند در هجران شاه بانگ قرآن را شنيدند از صفا * با حق آوردند جمله روى را 2286 همچو بازان آن طرف پران شدند * زانكه موقوف چنين بانكى بدند چون نداى ارْجِعِي بشنيد گوش * گشت بىهوش آنكه بودش عقل و هوش فرع‌ها رفتند سوى اصل باز * جمع گشتند اندر آن درياى راز 2289 و آن دلى كورا نبود از حق نصيب * ماند مهجور از وصال آن حبيب نامد او ز آنجا كه باز آنجا رود * مرد تونى كى نديم شه شود جان كز آنجا آمد آن جان دلى است * آن‌چنان جان از قدم صاف و ملى « 2 » است 2292 آن‌چنان جانى پرد آنجاى باز « 3 » * باز شه « 4 » آيد به سوى شاه باز گفت إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ * راجِعُونَ « 5 » اندر نبى آخر لديه و آنكه زائيده است ازين چرخ و زمين * بىگمانى در زمين ماند چو طين 2295 جان كز اينجا رُست اينجا بازماند * فرع آخر سوى اصل خويش راند آنكه زاد از خاك زير خاك رفت * وانكه بود از پاك سوى پاك رفت عاقبت اجزا به كل خود روند * نيك و بد با اصل خود ملحق شوند 2298 آنكه زاد از جان يقين در جان رود * هرچه اصلش بود بىشك آن شود صد هزاران نوع اصل‌اند اى پسر * يك به قيمت چون شبه يك چون گهر مر خبيثين را خبيثات است جا * طيبين با طيباتند اى فتى 2301 پس خبث را دفع كن پيش از اجل * تا كه گردى پاك كلى از وجل « 6 »
هامش
( 1 ) - ى 26 س 2 بقره ( 2 ) - ملى : توانگر ، توانا ( 3 ) - مج : چو باز ( 4 ) - مج : شاه ( 5 ) - ى 156 س 2 بقره ( 6 ) - مج : وحل