تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
2262 گوهرى از قدرت خويش آفريد * و اندر آن گوهر ز رحمت بنگريد آب شد آن گوهر و جوشيد آب * دود و كف « 1 » انگيخت آب از اضطراب گشت دودش آسمان‌هاى بلند * شد كفش كل زمين اى هوشمند 2265 زاده « 2 » از هر دو هزاران نوع چيز * از بد و از نيك و از خوار و عزيز هم ز انسان هم ز حيوان صد هزار * هم ز درياها و كان‌ها بىشمار هر دو را زان جفت كرد اندر جهان * تا ازيشان خلق زايد بىكران « 3 » 2268 آسمان چون شوهر آمد زن زمين * اين دو باهم دايما يار و قرين تا عجايب‌هاى بىحد و كنار * در جهان زين هر دو زايد آشكار پس اصولند اين دو باقىها فروع * هرچه بينى از كروم و از زروع 2271 خلق عالم رو به فرع آورده‌اند * زانكه اصل اصل « 4 » را گم كرده‌اند اصل خود با فرع‌ها آميخته « 5 » است * آب جان را در خم تن ريخته است جمله هستىها چو خم‌اند او چو آب * پر شده زو طفل و بالغ شيخ و شاب 2274 در حقيقت بنگرى خود غير نيست * جز خدا اندر سكون و سير نيست بىگمان يك را دو ديدن ز احولى است * كى دو بيند آنكه از يزدان يكى است خانه‌اى كز نور حق روشن بود * ظلمت غم را در آن كى ره شود 2277 ور شود ره نور گردد آن ظلام * غم رود بىشك چو گردى شادكام اين معانى بىحد است و بىكران * در نمىگنجد « 6 » به گوش اين كران اين بيان در گوش آگاهان رود * باز وحشى طبل شه را نشنود 2280 بانگ طبل شاه در بازى رسيد * كو به شه‌خو كرد و از بازان بريد زاغ را كى بانگ طبل شه رسد « 7 » * طبل شه در باز بس آگه رسد ليك در بازى كه نبود آشنا * كى اثر باشد بگو آن طبل را « 8 »

[ مؤمنان از قديم مقرب حق بوده‌اند ]

در بيان آنكه مؤمنان را از ازل و از قديم « 9 » به حق قرب « 10 » و آشنايى بوده است ؛ و در آن درياى رحمت چون ماهيان زنده بودند و همچون بازان « 11 » مطيع امر پادشاه چون به حكم « 12 »
اهْبِطُوا
در اين عالم آمدند كه ظلمت است قرآن و سخن انبيا و اوليا در حق ايشان همچون بانگ طبل باز است كه چون
هامش
( 1 ) - مج : دود كف ( 2 ) - مج : زاد ( 3 ) - مج : بىگمان ( 4 ) - مج : زانكه اصل را ( 5 ) - مج : آموخته ( 6 ) - مج : در نمىآيد ( 7 ) - مج : رود ( 8 ) - مج : شاه را ( 9 ) - مج : قدم ( 10 ) - مج : قربت ( 11 ) - مج : بازان دست‌آموز ( 12 ) - مج : به امر