2262 گوهرى از قدرت خويش آفريد * و اندر آن گوهر ز رحمت بنگريد
آب شد آن گوهر و جوشيد آب * دود و كف « 1 » انگيخت آب از اضطراب
گشت دودش آسمانهاى بلند * شد كفش كل زمين اى هوشمند
2265 زاده « 2 » از هر دو هزاران نوع چيز * از بد و از نيك و از خوار و عزيز
هم ز انسان هم ز حيوان صد هزار * هم ز درياها و كانها بىشمار
هر دو را زان جفت كرد اندر جهان * تا ازيشان خلق زايد بىكران « 3 »
2268 آسمان چون شوهر آمد زن زمين * اين دو باهم دايما يار و قرين
تا عجايبهاى بىحد و كنار * در جهان زين هر دو زايد آشكار
پس اصولند اين دو باقىها فروع * هرچه بينى از كروم و از زروع
2271 خلق عالم رو به فرع آوردهاند * زانكه اصل اصل « 4 » را گم كردهاند
اصل خود با فرعها آميخته « 5 » است * آب جان را در خم تن ريخته است
جمله هستىها چو خماند او چو آب * پر شده زو طفل و بالغ شيخ و شاب
2274 در حقيقت بنگرى خود غير نيست * جز خدا اندر سكون و سير نيست
بىگمان يك را دو ديدن ز احولى است * كى دو بيند آنكه از يزدان يكى است
خانهاى كز نور حق روشن بود * ظلمت غم را در آن كى ره شود
2277 ور شود ره نور گردد آن ظلام * غم رود بىشك چو گردى شادكام
اين معانى بىحد است و بىكران * در نمىگنجد « 6 » به گوش اين كران
اين بيان در گوش آگاهان رود * باز وحشى طبل شه را نشنود
2280 بانگ طبل شاه در بازى رسيد * كو به شهخو كرد و از بازان بريد
زاغ را كى بانگ طبل شه رسد « 7 » * طبل شه در باز بس آگه رسد
ليك در بازى كه نبود آشنا * كى اثر باشد بگو آن طبل را « 8 »
[ مؤمنان از قديم مقرب حق بودهاند ]
در بيان آنكه مؤمنان را از ازل و از قديم « 9 » به حق قرب « 10 » و آشنايى بوده است ؛ و در آن درياى رحمت چون ماهيان زنده بودند و همچون بازان « 11 » مطيع امر پادشاه چون به حكم « 12 »
اهْبِطُوا
در اين عالم آمدند كه ظلمت است قرآن و سخن انبيا و اوليا در حق ايشان همچون بانگ طبل باز است كه چون
هامش
( 1 ) - مج : دود كف
( 2 ) - مج : زاد
( 3 ) - مج : بىگمان
( 4 ) - مج : زانكه اصل را
( 5 ) - مج : آموخته
( 6 ) - مج : در نمىآيد
( 7 ) - مج : رود
( 8 ) - مج : شاه را
( 9 ) - مج : قدم
( 10 ) - مج : قربت
( 11 ) - مج : بازان دستآموز
( 12 ) - مج : به امر