بندگى كن تا توانى در جهان * از صلوه و از صيام و جنس آن
خويشتن را در عمل از جان سپار * تا رسد اجر عمل روزشمار
2226 خواند دنيا را پيمبر كشتزار * پس عمل مىكار بهر آن ديار
تا كه بردارى تو برها در نشور * در چنان جانت نگنجد در « 1 » سرور
تا شوى از اغنيا روز جزا * ور نكارى باشى آنجا بينوا
2229 گرددت چون كافران مسكن سقر * هيچ از آن تنگى ترا نبود مفر « 2 »
عمر را بر باد دادن نيست راست * بىخدا بودن شدن سوى فناست
در طلب يا بى فزونى رو بكوش * تا شوى پخته ازين خامى به جوش « 3 »
2232 گوهر عمرت كه هست آن بىبها * مىرود ارزان نمىگويى چرا « 4 »
همچو طفلان مىدهى گوهر به خس * اينچنين بازار بد كرده است كس
عاقبت چون خس بسوزى در تنور * چون ندارى در درون تمييز و نور
2235 مىرود بر باد عمرت وز خرى * تو گمان برده كه كارى اندرى
اى بمانده در جهان همچون ستور * مست شهوت از خداى خويش دور
آب جو را چون ز جو نبود مدد * زشت و ناخوش گردد او همچون زبد « 5 »
2238 نى زبد را از سر ديگ افكنند * چون فتد در ديگ جوش اى ارجمند
تا شود صافى ز درد كف طعام * تا رود خوش آن به حلقوم و به كام
اى نگشته صاف درد عالمى * گرچه در صورت ز پشت آدمى
2241 نى كه كف از عين ديگ آيد برون * چونكه يك رنگى ندارد در درون
لاجرم از ديگ بيرونش كنند * بر سر خاكش به خوارى افكنند
[ در چگونگى آفرينش آسمانها و زمين ]
در بيان آنكه حق تعالى از قدرت بىپايان خود گوهرى آفريد و بر آن « 6 » گوهر تجلى كرد آن گوهر از هيبت و حيا بر خود بگداخت و آب شد و آن آب از عشق حق در جوش آمد . بخار آن جوش آسمان گشت و درد و « 7 » كف آن دريا زمين شد همچنانكه حضرت والدم - قدسنا اللّه بسره العزيز - مىفرمايد :
يك گوهرى چو بيضه جوشيد گشت دريا * كف كرد و كف زمين شد و ز دود او سما شد « 8 »
و همچنين عطار - رحمة اللّه عليه - مىفرمايد : « 9 »
هامش
( 1 ) - مج : از
( 2 ) - مج : مقر
( 3 ) - مج : بكوش
( 4 ) - مج : جزا
( 5 ) - زبد : كف روى آب
( 6 ) - مج : « آن » ندارد
( 7 ) - مج « و » ندارد
( 8 ) - ديوان شمس بيت 8792
( 9 ) - مج : « مىفرمايد » ندارد