تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
بندگى كن تا توانى در جهان * از صلوه و از صيام و جنس آن خويشتن را در عمل از جان سپار * تا رسد اجر عمل روزشمار 2226 خواند دنيا را پيمبر كشت‌زار * پس عمل مىكار بهر آن ديار تا كه بردارى تو برها در نشور * در چنان جانت نگنجد در « 1 » سرور تا شوى از اغنيا روز جزا * ور نكارى باشى آنجا بينوا 2229 گرددت چون كافران مسكن سقر * هيچ از آن تنگى ترا نبود مفر « 2 » عمر را بر باد دادن نيست راست * بىخدا بودن شدن سوى فناست در طلب يا بى فزونى رو بكوش * تا شوى پخته ازين خامى به جوش « 3 » 2232 گوهر عمرت كه هست آن بىبها * مىرود ارزان نمىگويى چرا « 4 » همچو طفلان مىدهى گوهر به خس * اين‌چنين بازار بد كرده است كس عاقبت چون خس بسوزى در تنور * چون ندارى در درون تمييز و نور 2235 مىرود بر باد عمرت وز خرى * تو گمان برده كه كارى اندرى اى بمانده در جهان همچون ستور * مست شهوت از خداى خويش دور آب جو را چون ز جو نبود مدد * زشت و ناخوش گردد او همچون زبد « 5 » 2238 نى زبد را از سر ديگ افكنند * چون فتد در ديگ جوش اى ارجمند تا شود صافى ز درد كف طعام * تا رود خوش آن به حلقوم و به كام اى نگشته صاف درد عالمى * گرچه در صورت ز پشت آدمى 2241 نى كه كف از عين ديگ آيد برون * چونكه يك رنگى ندارد در درون لاجرم از ديگ بيرونش كنند * بر سر خاكش به خوارى افكنند

[ در چگونگى آفرينش آسمانها و زمين ]

در بيان آنكه حق تعالى از قدرت بىپايان خود گوهرى آفريد و بر آن « 6 » گوهر تجلى كرد آن گوهر از هيبت و حيا بر خود بگداخت و آب شد و آن آب از عشق حق در جوش آمد . بخار آن جوش آسمان گشت و درد و « 7 » كف آن دريا زمين شد همچنان‌كه حضرت والدم - قدسنا اللّه بسره العزيز - مىفرمايد :
يك گوهرى چو بيضه جوشيد گشت دريا * كف كرد و كف زمين شد و ز دود او سما شد « 8 »
و همچنين عطار - رحمة اللّه عليه - مىفرمايد : « 9 »
هامش
( 1 ) - مج : از ( 2 ) - مج : مقر ( 3 ) - مج : بكوش ( 4 ) - مج : جزا ( 5 ) - زبد : كف روى آب ( 6 ) - مج : « آن » ندارد ( 7 ) - مج « و » ندارد ( 8 ) - ديوان شمس بيت 8792 ( 9 ) - مج : « مىفرمايد » ندارد
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 106 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو