چه دانستم كه اين درياى بىپايان چنين باشد * بخارش آسمان گردد كف دريا زمين باشد
كف دريا همه كفر است و آبش جملگى ايمان * و ليكن گوهر دريا وراى كفر و دين باشد
چون دريا كف را بيرون انداخت ، قطرههاى آن آب صافى با كف همراه شد از ضعف نتوانست آهنگ بالا كردن ، كف غالب بود آن قدر آب صافى را در خود محبوس كرد ، انبيا و اوليا - عليهم السلام - آمدند تا آن آب صافى را دست گيرند و بالا به اصل خود رسانند كه : كل شىء يرجع الى اصله .
و [ اللّه ] علم .
همچنين چون بحر قدرت جوش كرد * نيش را جوشش جدا از نوش كرد
2244 شد كف آن بحر اين كفر و ظلام * گشت آبش نور ايمان و السلام
گوهرش را از وراى هر دو دان « 1 » * درگذر از هر دو تا گوهر بران
بوكه آن دولت شود با تو قرين * تا سوى گوهر كشانى رخت دين
2247 هست گوهر آفتاب و نور بحر * هر شىء « 2 » برده ز نورش بخش و بهر
هم « 3 » ظلام كفر شد پيدا مبين * بحر تاريك است حرص و خشم و كين
قرص خور « 4 » را از وراى هر دو دان * اين دو را بگذار سوى قرص ران
2250 برتر از ايمان و كفر است آن گهر * گرچه زويند اين دو درياى صور « 5 »
زين دو بگذر تا در آن رويت رسى * ليك از ايمان بدان رتبت رسى
از ره ايمان رسى در منزلش * كى ز راه كفر گردى واصلش
2253 چون رسى در وى نماند اين دو حال * حل شوى از خود چه بينى « 6 » آن جمال
چونكه حل گردى نماند اين وجود * شادمان مانى در آن درياى جود
او شوى تو چون نماند هستىات * گردد او جام و شراب و مستىات
2256 اينچنين حالى كجا گنجد به قال * نيست هستى را در آن حضرت محال
كف برون زان كرد بحر لايزال * تا كه نقصان دور گردد از كمال
با كف درد آب يم گر شد برون * باز رو با بحر كرد و شد درون « 7 »
2259 رفت سوى صاف صافى باز زود * چون نداى ارجعى از حق « 8 » شنود
وانكه درد محض بد بيگانه ماند * قهر حق آن درد را از بحر راند
هستى كفار از آن « 9 » دردى بدست * هستى نيكان ز صاف آن شدست
هامش
( 1 ) - مج : هر دوان
( 2 ) - مج : هر شبى
( 3 ) - مج : هر
( 4 ) - مج : خود
( 5 ) - مج : دريا بىصور
( 6 ) - مج : از خود ببينى
( 7 ) - مج : برون
( 8 ) - مج : شه
( 9 ) - مج : زان