فى صلاة دائمون عشاق راست * آن چشش بىكام و لب مشتاق راست
2199 بىخودى سوى خدا از جان روان * بىبدى دايم قرين نيكوان
چون خودى از تو رود ماند خدا * يك دو كى گردد بگو اى كدخدا
اين نماز و سجده ظاهر يقين * عكس نور باطن است اى راه بين
2202 تا بود كز فرع در اصلش رسى * بگذرى از هجر و در وصلش رسى
نى مراد از هر نماز آمد قبول * هست اين روشن به نزد ذى العقول
جمله اعمال از براى رحمت است * هم ز رحمت قصد طالب جنت است
2205 از شجر مقصود كس نبود شجر * هست مقصود از شجر بىشك ثمر
گر كنم مقصود در اينجا بيان * هين مرو از راه مقصد را بدان
آنكه در مقصود كلى راه يافت * آفتاب رحمتش بر وى بتافت
2208 منتها آن است از آن گويد سخن * همچو حلقه آن سخن در گوش كن
تا رسى آنجا كه آنجا جاى نيست * جز ولى را آن طرف گنجاى نيست
پس ولى گردى چو آن را بشنوى * جان شوى بىنقش صورت معنوى « 1 »
2211 عاشقان را خود نمازى ديگر است * پيش آن اين بىگمانى ابتر « 2 » است
اين مجاز است آن حقيقت نيك دان * زان حقيقت شد مجاز اينجا روان
تا ترا آنجا رساند اين مجاز * زين نماز آخر رسى با آن نماز
2214 گر گزارى اين بدان نيت گزار * كان ميسر گرددت از جان بزار
با تضرّع گوى گريان با خدا * بخش جانم را نماز بىريا
تا درو بينم جمالت را به جان « 3 » * تا شود اسرار تو بر من عيان
2217 تا كه از شك رو نهم سوى يقين * ظلمت كفرم شود كل نور دين
چون تو آن طاعت بدين نيت كنى * كوه هستى را يقين از بن كنى
ور شوى قانع بدين نقش نماز * مىكنى بهر ريا نى از نياز
2220 اندر آخر بر تو گردد سرد آن * مفلس و مغبون روى زين خاكدان
كار اكنون كن كه هستى در جهان * ورنه چون مردى نيايد از تو آن
چون نماند آلت طاعت ترا * كى رسد اندر جزا رحمت ترا
2223 تا عمل نبود نباشد اجر هيچ * بهر اجر اندر عمل مردانه پيچ « 4 »
هامش
( 1 ) - اين بيت در مج نيست .
( 2 ) - مج : كمتر
( 3 ) - مج : نهان
( 4 ) - مج : از جان بپيچ