تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
2172 بل ملايك را معلم بود او * جمله آورده به وى از صدق رو چون نكرد از نخوت آدم را سجود * گردن خود زد بدان كبر و جحود سرنگون افتاد از بالا به پست * گشت اسرارش عيان زان‌سان كه هست 2175 نور آدم از ملايك بيش بود * ساجدش گشتند « 1 » از ان كو پيش بود نيست سجده سر نهادن بر زمين * سجده صدق است و نياز و ميل دين نى كه هم سر مىنهى اشرار را * زانكه ايشان منبع‌اند اضرار را 2187 تا ازيشان بر تو نايد هر زمان * رنج‌هاى بىشمار پرزيان دستشان چون غالب است اندر جهان * چند روزى حكمشان باشد روان كام و ناكامت ببايد شد مطيع * همچو اندر دست دايه آن رضيع 2181 تشنه‌اى در خون او آنگاه تو * از ضرورت سر نهى بر پاى او « 2 » در ضرورت مىشود بر تو مباح * جمله محذورات تا يا بى فلاح نيست از مهر از سر ترس است آن * سجده نبود آن به نزد عارفان « 3 » 2184 سجده كى خوانند آن را ساجدان * چونكه مىبينند سرش را عيان سجده خواهش باشد اندر جان تو * تا شود آن چيز كلى آن تو هرچه « 4 » مىخواهى مدام از عين جان * ساجد آنى تو بىسر جاودان 2187 خود سجود آنست و غير آن نفاق * هست مردان را در اين سر اتفاق چون محب راستينى ساجدى * چونكه وجدت رو نمايد واجدى اين سجود سر بيان آن سر است * از چنان معنى به صورت مخبر است 2190 همچنان‌كه قال تو شد وصف حال * مىكند آگه ز خواهش وز منال همچنين هم صورت چرخ و زمين * زير و بالا از عزيز و از مهين سر به سر جمله نمودار آمدند * بهر آن معنى به اظهار آمدند 2193 اين صور از نيك و بد بالا و پست * مىكنند اظهار هر معنى كه هست تا شوى واقف از آن حال نهان * تا نمانى بىخبر از اصل آن اين ندارد آخرى زين بگذرم * گويم از آدم كه هست آن درخورم 2196 چون ملايك نور آدم را ز جان * طالب‌اند اى يار آن را سجده دان سجده ظاهر براى فهم توست * ورنه سجده عشق حق آمد درست
هامش
( 1 ) - نسخه اساس : گشتندش ( 2 ) - مج : تو ( 3 ) - مج : عاقلان ( 4 ) - مج : « چه » ندارد