تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
2145 نيك و بد « 1 » كآنجاست زين كشفت شود * ليك كى اين جزو چون گلشن بود قطره كى باشد چو دريا موج زن * كى بود چون مرگ هايل هر حزن فهم كن از اندكى بسيار را * هم ز يك دانه بدان انبار را 2148 اندكى را مىتوان كردن علاج * تا رود رنج و شود نيكومزاج ليك ذاتى كز قديم آن بد بود * از علاج آن بد كجا نيكو شود مىرود از آب چرك جامه‌ها * ز آب توبه پاك گردد جسم ما 2151 ليك چون باشد پليدى سر به سر * چاره‌اش را كى كند هر چاره‌گر جز كه در درياى مردان افتد آن * تا شود پاك اندر آن بحر عمان صحت آن رنج از مرد آن رسد * كه به جهد و جد و طاعت آن رسد 2154 رنج نو را مىتوان بردن وليك * كى توان رنج كهن را كرد نيك سختى اين سنگ ظاهر حادث است * سختى ظاهر كنون شد از عمل آن هميشه سخت بوده است از ازل * سختى ظاهر كنون شد از عمل 2157 اين بگردد و آن نگردد تا ابد * كز قدم حكم اين‌چنين كرده است احد بهر شيطان گفت بود از كافران * نيست اكنون منكر آدم بدان ظاهراً گر چون ملايك مىنمود * پاك ، ليكن باطناً معكوس بود 2160 سر او را نور آدم كرد فاش * تا كه بر املاك شد پيدا عماش قلبى او از ملايك بد نهان * سر كفرش گشت از آدم عيان پس وجود آدم آمد چون محك * تا يقين را كرد پيدا او ز شك 2163 گرچه خود املاك را انوار بود * سر شيطان را عيان آدم نمود نور ايشان بود همچون نور ماه * فاش ننمود « 2 » اندر آن نيك و تباه نور آدم همچو نور آفتاب * بود صد چندان به فر و زيب و تاب 2166 لاجرم بنمود در نورش تمام * نقش شيطان بىحجاب و بىغمام نور آدم در جهان رسواش كرد * گرچه پنهان مانده بد پيداش كرد نور خور روشن‌تر است از نور مه * بىگمانى صد فزون باشد زده 2169 هرچه آن با صد برآيد در جهان * كى شود با ده ميسر نيك دان « 3 » سر شيطان از ملايك خفيه بود * قفل آن در بىكليد آدم گشود تا كه رسوا شد ز نورش بر فلك * گرچه اول بود و الا چون ملك
هامش
( 1 ) - مج : « بد » ندارد ( 2 ) - مج : بنمود ( 3 ) - مج : اى فلان