2145 نيك و بد « 1 » كآنجاست زين كشفت شود * ليك كى اين جزو چون گلشن بود
قطره كى باشد چو دريا موج زن * كى بود چون مرگ هايل هر حزن
فهم كن از اندكى بسيار را * هم ز يك دانه بدان انبار را
2148 اندكى را مىتوان كردن علاج * تا رود رنج و شود نيكومزاج
ليك ذاتى كز قديم آن بد بود * از علاج آن بد كجا نيكو شود
مىرود از آب چرك جامهها * ز آب توبه پاك گردد جسم ما
2151 ليك چون باشد پليدى سر به سر * چارهاش را كى كند هر چارهگر
جز كه در درياى مردان افتد آن * تا شود پاك اندر آن بحر عمان
صحت آن رنج از مرد آن رسد * كه به جهد و جد و طاعت آن رسد
2154 رنج نو را مىتوان بردن وليك * كى توان رنج كهن را كرد نيك
سختى اين سنگ ظاهر حادث است * سختى ظاهر كنون شد از عمل
آن هميشه سخت بوده است از ازل * سختى ظاهر كنون شد از عمل
2157 اين بگردد و آن نگردد تا ابد * كز قدم حكم اينچنين كرده است احد
بهر شيطان گفت بود از كافران * نيست اكنون منكر آدم بدان
ظاهراً گر چون ملايك مىنمود * پاك ، ليكن باطناً معكوس بود
2160 سر او را نور آدم كرد فاش * تا كه بر املاك شد پيدا عماش
قلبى او از ملايك بد نهان * سر كفرش گشت از آدم عيان
پس وجود آدم آمد چون محك * تا يقين را كرد پيدا او ز شك
2163 گرچه خود املاك را انوار بود * سر شيطان را عيان آدم نمود
نور ايشان بود همچون نور ماه * فاش ننمود « 2 » اندر آن نيك و تباه
نور آدم همچو نور آفتاب * بود صد چندان به فر و زيب و تاب
2166 لاجرم بنمود در نورش تمام * نقش شيطان بىحجاب و بىغمام
نور آدم در جهان رسواش كرد * گرچه پنهان مانده بد پيداش كرد
نور خور روشنتر است از نور مه * بىگمانى صد فزون باشد زده
2169 هرچه آن با صد برآيد در جهان * كى شود با ده ميسر نيك دان « 3 »
سر شيطان از ملايك خفيه بود * قفل آن در بىكليد آدم گشود
تا كه رسوا شد ز نورش بر فلك * گرچه اول بود و الا چون ملك
هامش
( 1 ) - مج : « بد » ندارد
( 2 ) - مج : بنمود
( 3 ) - مج : اى فلان