در نبى فرمود اشد قسوةً * نيك بشنو از كلام ذو المنن
استن حنانه مىناليد زار * چون پيمبر كرد منبر اختيار
2121 گفت بودم تكيهگاهت پيش ازين * از چه كردى بر من آنجا را گزين
رحم آمد مصطفى را برستن * چون ز درد استن درآمد در سخن
گفت مىخواهى كه تا گردى درخت * تا قيامت در جهان پربار و رخت
2124 يا كه در گورت نهم چون مؤمنان * تا كه گردى حشر با اهل جنان
گفت نى اين به بود كين باقى است * وز مى دايم خدايش « 1 » ساقى است
آن نخواهم كان شود آخر فنا * اين همىخواهم كه « 2 » مانم در بقا
2127 كرد او را مصطفى در زير خاك * تا كه گردد حشر با مردان پاك
استن جامد بقا را برگزيد * از فنا برگشت و مهر از وى بريد
بر تو صد شُه ، كز جمادى تو بتر * تا گزيدى اين فنا را از بطر
2130 مار اندر غار هم با مصطفى * هم سخن شد آشكارا از صفا
وان سگ كهفى كه اول ضال بد * آخر او از زمره ابدال شد
حق ز خاصانش شمرد آن كلب را * گفت رابِعُهُمْ بخوان اندر نبى
2133 شد پذيرا چوب و سنگ و جانور * اندر ايشان كرد امر حق اثر
تا دل كافر چه سنگ است و چه مار * كاندرو هرگز نكرد آن پند كار
زين سبب از سنگ و حيوانش بتر * خواند در قرآن خداى دادگر
2136 گفت از سنگ است قاسىتر يقين * هم ز حيوان است اضل در راه دين
هست آن سنگ اى برادر معنوى * بهر اينست آنچنان محكم قوى
صورت آمد حادث و معنى قديم * آن بدى كاصلى بود ماند مقيم
2139 خود نموذج « 3 » آمد اين سختى سنگ * همچو بر آئينه آن ظلمات و زنگ « 4 »
تا ز زنگ آگه شود مرد خبير * كه چهسان پرده است آن زنگ حقير
مىشود پرده صفا را آن پليد * مىشود خوبى ز زنگش ناپديد
2142 مىشود معلوم ازين زشتى آن * كه چهسان پرده است آن زنگ « 5 » دخان
هر بد و نيكى كه آمد در صور * بهر معنى بد كه تا يا بى خبر
تا ز جزوش ره برى سوى كلش * همچو « 6 » بوى گُل رسى اندر گُلش
هامش
( 1 ) - مج : خداش
( 2 ) - مج : « كه » ندارد
( 3 ) - نموذج : نمونه
( 4 ) - مج : ژنگ
( 5 ) - مج : رنگ
( 6 ) - مج : هم ز بوى