يا منى كاندر رحم چون مىرود * از پس نه ماه بچه مىشود
2106 يا مثال دانه كز زير زمين * مىزند سر با برو برگ گزين
مىشود مبدل چو مس از كيميا * زر شود گردد ورا قدر و بها
كيمياها ساخت خالق در جهان * ليك كرد از ديده خلقان نهان
2109 آنكه دارد چشم روشن از خدا * ذات هريك را همىبيند جدا
تا چه نوع است و چها آيد ازو * جفت چون گردد چهها زايد ازو
كيميا چون خويش را بر مس زند * مس دون را نى زر و الا كند
2112 رمز گفتم عاقلان را اين بس است * بس بود بانگى اگر در ده كس است
ور كسى در ده نباشد بانگها * گر كنى بىعد و حد باشد هبا
هيچ از ديوارها نايد جواب * گر بود معمور و گر باشد خراب
2115 چونكه اندر ده نباشد آدمى * كى كند با نقش ده كس همدمى
[ تفسير سخن حق تعالى كه : أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ
]
در بيان آنكه حق تعالى در حق قومى كه پذيراى پند انبيا و اوليا نشدند مىفرمايد كه از حيوان گمراهترند ؛ و دلشان از سنگ خارا « 1 » سختتر است . كه :
أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ
« 2 » ، و همچنين مىفرمايد :
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ
« 3 »
مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ
« 4 » . سگ اصحاب كهف حيوان بود از زمره اوليا گشت كه :
رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ .
و استن حنانه همچنين ناليد در فراق مصطفى - صلى اللّه عليه و سلم « 5 » - مشهور است چگونگى آن احوال ؛ زيرا حيوان و سنگ حادثاند ، پس صفت سنگى و نادانى در ايشان هم حادث باشد و حادث قابل تغيير است . ليكن معنى كفار قديم است و از اصل آفرينش بد بوده است « 6 » و بيگانه ، كه : الشقى من شقى فى بطن امه ، و چون آن بدى و شقاوت قديم از ازل است ؛ همچون رنج ناصور قابليت علاج ندارد به خلاف صورت كه حادث است پس قابل علاج باشد . آنچه به عبارت مىگنجد « 7 » اين قدر است . باقى چون آدمى آن دمى شود به چشم بصيرت هر دو حال را مشاهده كند . و اللّه اعلم .
كافران هستند بدتر از جماد * كاندر ايشان پند را نبود نفاذ « 8 »
پندهاى انبيا و رهروان * در نيامد هيچ اندر گوششان
2118 گفتشان در سنگ خارا كرد اثر * ليك مر بدبخت را نگشاد در
هامش
( 1 ) - مج : خاره
( 2 ) - ى 179 س 7 اعراف
( 3 ) - نسخه اساس قلوبهم است كه البته غلط است .
( 4 ) - ى 74 س 2 بقره
( 5 ) - مج : عليه السلام
( 6 ) - مج : بودهاند
( 7 ) - مج : به عبارت نمىگنجد
( 8 ) - مج : نفاد ( - تباهى ، تباه شدن ) و البته غلط است و سهو كاتب .