تا كه گردد كشته نار نفس تو * نور گردى بعد از آن « 1 » از داد هو
2085 نى ز مؤمن آتش دوزخ بمرد * نور مؤمن نار او را كرد خرد
گفت دوزخ بگذر از من اى كريم * تا نگردد كشته اين نار اليم
پس چو كل دوزخ از مرد خدا * مىشود معدوم و مىگردد هبا
2088 نفس تو كان جزو نار دوزخ است * چون نگردد لا شىء و معدوم و پست
چون شوى مؤمن كشى اين نار را * گرچه از تو حق كند آن كار را
از تو باشد نفس و شيطان در فرار * همچنان كز « 2 » طاعت و نيكى سزار « 3 »
2091 نى كه فرموده است آن خير البشر * مىگريزد ديو از ظل عمر
حق و باطل جمع كى گردد به هم * همچنانك اندر دلى شادى و غم
آب با آتش كجا باشد قرين * نيست گردد آتش از ماء معين
2094 جزو « 4 » حق گردى بمانى در امان * با ملك پرى فراز آسمان
تابد از نورت مه و خور بر فلك * پيشوا گردى چو آدم بر ملك
اين جهان و آن جهان زنده ز تو * زير و بالا خوب و فرخنده ز تو
2097 مردگان را از تو باشد زندگى * عاشقان را دولت و پايندگى
تو نمانى حق بماند بىشريك * او دهد هم او ستاند بىشريك
سر گفتار انا الحق اين بود * تا نميرد كس ز خود كى آن شود
[ در بيان محو عاشق در معشوق ]
در بيان آنكه عاشقان در عشق معشوق چون قرار گيرند و محو عشق او گردند عين معشوق مىشوند در همه صفات . همچنانكه حيوانى كه « 5 » در نمكسار افتاد آن حيوان محض نمك مىشود . يا همچو قطره آب كه در صدف در گردد . يا همچو آب تلخ بحر كه در هوا شيرين شود . اين جنس بىشمار است . هر طاقى كه بهواسطه جفتى كمال گيرد آن كيمياى او باشد .
2100 كم كسى اين راه بُرّد از عوام * زانكه اين كار خواص است و كرام
چونكه اندر عشق ماندند آن فريق * هر يكى شد پادشاهى در طريق
همچو حيوانى كه ماند در نمك * مدتى گردد نمك بىهيچ شك
2103 يا چو قطره كوفتد « 6 » اندر صدف * دُر شود آن قطره و يابد شرف
يا چو آب تلخ بحر اندر هوا * مىشود شيرين ز رحمت بهر ما
هامش
( 1 ) - مج : ازين
( 2 ) - مج : گر
( 3 ) - مج : شرار
( 4 ) - مج : حزب
( 5 ) - مج : « كه » ندارد
( 6 ) - مج : كاوفتد