1965 رو بمير از خود كه مانى جاودان * چون نميرى گردى آخر ز آفلان « 1 »
بگذر از آفل درين ره چون خليل * تا رسى در حضرت رب جليل
هرچه خواهد نيست گشتن آخر آن * هم ز اول هست آن را نيست دان
1968 دارد آن حكم عدم نزد خرد * عاقل آن كالاى دون را كى خرد
بعد كشتن گرچه جنبد گوسفند * جنبشش را اعتبارى كى نهند
چون همىدانند آن « 2 » جنبش هباست * رو نهاده جانب مرگ و فناست
1971 در زمان خود جنبشش ساكن شود * آن تحرك و آن قلق از وى رود
يا چو شاخى را كه برند از درخت * گرچه باشد سبز و تر با برگ و رخت
خشك مىبينند از اول عاقلان * چونكه خواهد خشك گشتن آخر آن
1974 جمله عالم را چنين دان سر به سر * از تر و از خشك و از خير و ز شر
از شهى و خواجگى و سرورى * هرچه بينى زير چرخ اخضرى
چون نمىمانند آن را هيچ دان * ترك كن كلى و در چيزى ممان
1977 چند روزى گر كشد دنيا دراز * هم مشو مغرور و هم با وى مساز
كان قدر را نيست قدر و اعتبار * اندك و بسيار آن را يك شمار لا يَغُرَّنَّكَ بفرموده است حق * از براى كافران اندر سبق
1980 با نبى حق گفت بهر كافران * گرچه ايشان را تو بينى كامران
چند روزى باشد آن « 3 » درهم مشو * عاقبت فانى شوند از ره مرو
هم كنون كردند لا شىء زين جهان * نى اثر ماند ازيشان نى نشان
1983 پس خود اين دم جمله را مىبين عدم * چون عدم خواهند گشتن آن امم
رو بجو چيزى كه دارد آن بقا * و اندر آن جستن همىگير ارتقا
جوشش و كوشش در آن مىكن فزون * دست و پا زن باش جنبان بىسكون
1986 در صلاة و صوم و ذكر حقفزا * گاه اندر خوف و گاه اندر رجا
باش دايم خايف از نقص عمل * باش راجى هم ز جود لم يزل
عمر خود را اندرين كن صرف تو * سوى حضرت دار دايم چشم و رو
1989 بوك اقبالت كند آن « 4 » رهبرى * تا از آن شه بهره عالى برى
هامش
( 1 ) - آفلان : افولكنندگان .
( 2 ) - مج : كان
( 3 ) - مج : آن هم
( 4 ) - مج : اين