كوهها و بحرها و دشتها * آسمان و آفتاب و كشتها
بىحد و بىعد نقوش و رنگها * مىنمايد خواب « 1 » در هر شخص را
1941 مىنمايد چيز و آنجا نيست چيز « 2 » * هرچه مىبيند وى است آن اى عزيز
زير و بالا نيست چيزى غير او * عين خويش است آنچه بنموده است رو
همچنين مرد خدا را در جنان * از خوشىها هرچه بنمايد عيان
1944 آنچه بيند چشمش اندر هر طرف * از جمال و لطف و از عز و شرف
از رياض و از كروم وز « 3 » ثمار * صد هزاران نوع ديگر بىشمار
در حقيقت او بود نى غير او * همچنانكه بوست مشك و مشكبو
1947 نى ز خورشيد است پر روى زمين * اوست تابان بر يسار و بر يمين
عكس قرص خور بود آن نورها * پر شده آن از زمين « 4 » و بر سما
همچنين هم هرچه بيند مرد حق * بر فراز آسمان در هر طبق
1950 از عجايبهاى بىحد و شمر * كآيدش آنجا يكايك در نظر
عرش و كرسى بيند و لوح و قلم * لشكر انوار با طبل و علم
هرچه بيند جمله او باشد يقين * همچو كاندر آينه بينى مبين
1953 روى خود را گرچه در حشمت جدا * مىنمايد ز آينه رو اى فتى
عكس آن روى است جز « 5 » يك نور نيست * گر نمايد ز آب جو در جوى نيست
اين طرف زان گلستان جز بوى نيست * آن طرف ديد است و گفتوگوى نيست
1956 گفت و پرسش باشد از غيبت ترا * ليك چون بينى نماند ماجرا
ديد باشد بعد از آن بىگفتگو * چشم را باشد تماشا اندرو
مرد حق را فرجه اندر خود بود * در مقامات و جهان خود رود
1959 عشقبازىها همه با خود كند * دايما چون قطب گرد خود تند
شرح اين معنى نگنجد در زبان * اين ندانى تا نگردى عين آن
كى به بيدارى ببينى حال خواب * اندرون خواب جو آن فتح باب
1962 زنده كى داند كه حال مرده چيست * چونكه حال مرده از زنده خفى است
كردن است اينجا نه گفتن شو خموش * بيهشى خواهى گذر از عقل و هوش
عقل و هش رنج است و بيهوشى است گنج * بيهشى را گير كين هوش است رنج
هامش
( 1 ) - مج : خوب
( 2 ) - مج : چيز آنها چيز نيست
( 3 ) - مج : و از
( 4 ) - مج : اندر زمين
( 5 ) - مج : است و جز