تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
كوه‌ها و بحرها و دشت‌ها * آسمان و آفتاب و كشت‌ها بىحد و بىعد نقوش و رنگها * مىنمايد خواب « 1 » در هر شخص را 1941 مىنمايد چيز و آنجا نيست چيز « 2 » * هرچه مىبيند وى است آن اى عزيز زير و بالا نيست چيزى غير او * عين خويش است آنچه بنموده است رو همچنين مرد خدا را در جنان * از خوشىها هرچه بنمايد عيان 1944 آنچه بيند چشمش اندر هر طرف * از جمال و لطف و از عز و شرف از رياض و از كروم وز « 3 » ثمار * صد هزاران نوع ديگر بىشمار در حقيقت او بود نى غير او * همچنان‌كه بوست مشك و مشك‌بو 1947 نى ز خورشيد است پر روى زمين * اوست تابان بر يسار و بر يمين عكس قرص خور بود آن نورها * پر شده آن از زمين « 4 » و بر سما همچنين هم هرچه بيند مرد حق * بر فراز آسمان در هر طبق 1950 از عجايب‌هاى بىحد و شمر * كآيدش آنجا يكايك در نظر عرش و كرسى بيند و لوح و قلم * لشكر انوار با طبل و علم هرچه بيند جمله او باشد يقين * همچو كاندر آينه بينى مبين 1953 روى خود را گرچه در حشمت جدا * مىنمايد ز آينه رو اى فتى عكس آن روى است جز « 5 » يك نور نيست * گر نمايد ز آب جو در جوى نيست اين طرف زان گلستان جز بوى نيست * آن طرف ديد است و گفت‌وگوى نيست 1956 گفت و پرسش باشد از غيبت ترا * ليك چون بينى نماند ماجرا ديد باشد بعد از آن بىگفتگو * چشم را باشد تماشا اندرو مرد حق را فرجه اندر خود بود * در مقامات و جهان خود رود 1959 عشق‌بازىها همه با خود كند * دايما چون قطب گرد خود تند شرح اين معنى نگنجد در زبان * اين ندانى تا نگردى عين آن كى به بيدارى ببينى حال خواب * اندرون خواب جو آن فتح باب 1962 زنده كى داند كه حال مرده چيست * چونكه حال مرده از زنده خفى است كردن است اينجا نه گفتن شو خموش * بيهشى خواهى گذر از عقل و هوش عقل و هش رنج است و بيهوشى است گنج * بيهشى را گير كين هوش است رنج
هامش
( 1 ) - مج : خوب ( 2 ) - مج : چيز آنها چيز نيست ( 3 ) - مج : و از ( 4 ) - مج : اندر زمين ( 5 ) - مج : است و جز