1923 تا نماند هيچ جزوت بىنصيب * تا كشد محبوب خود را هر حبيب
همچنين از لذت آن تاب طور * ريزهريزه مىشد مىبرد نور
همچو سرمه سوده شد تا گشت گرد * نيست گردد همچنان هستى ز درد
1926 چونكه در تو درد وصل حق بود * هستى تن نيست گردد جان شود
بهر وصل روح از تن بگذرى * چون ملك از مرد و از زن بگذرى
از توى بر تو نماند هيچ چيز * ظلمتت كل نور گردد اى عزيز
1929 هستى همچون مِسَت زان كيميا * صاف زر گردد ز نيران ولا « 1 »
حاصل اكنون جهد كن تا ناگهان * لذتى يا بى از آن چون آگهان
تا شود ظلمات تو مبدل به نور * گرچه ديوى گردى از وى رشك حور
1932 نار ظلمت نور گردد ز آفتاب * چون رسد بر وى ز نور عشق تاب
بنده بودى شه شوى در لامكان * دولتت باقى مخلّد جاودان
چون ازين هستى كنى كلى گذر * جان جانها گردى و نور نظر
1935 رو نهى آنجا كه نقش و جسم نيست * در مسمايى كه رسم و اسم نيست
روح محض است و حيات اندر حيات * خير و احسان و برى از سيئات
باغها و روضهها و حوريان * بىنهايت رو نمايندت در آن
[ همه عجايبها در وجود آدمى است ]
در بيان آنكه همه عجايبها در وجود آدمى است و هيچ چيزى ازو بيرون نيست كه :
وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ
« 2 » ، و هم على رضى اللّه عنه مىفرمايد : من عرف نفسه فقد عرف ربه . تو كه « 3 » محجوب و خامى در خواب آسمان و زمين و آفتاب و ماه و ستارگان و درياها و خلق بىشمار گوناگون مىبينى اگرچه در خواب آن همه « 4 » نيست . ليكن فكرها و دانشهاى تو صورت مىشود پس آن همه را كه مىبينى تو باشى اكنون مردى كه از حجاب رهيد و پختگى يافت و از اوليا شد چه عجب اگر عرش و كرسى و لوح و عجايبهاى ديگر بيند بالاى اين ، و هرچه بيند همه عين او باشد و در دو عالم چيزى بيرون او نباشد چنان كه مولانا - قدس اللّه سره العزيز - فرمايد « 5 » :
جزو درويشاند جمله نيك و بد * ور نباشد « 6 » اينچنين درويش نيست
1938 آنچنانكه خفته مىبيند به خواب * باغها و قصرها و جوى آب
هامش
( 1 ) - مج : تبديل عطا
( 2 ) - ى 21 س 51 ذاريات
( 3 ) - مج : « كه » ندارد
( 4 ) - مج : آن همه موجود
( 5 ) - مج : قدس اللّه سره مىفرمايد
( 6 ) - مج : هركه نبود