1896 عاقبت جايش شود نار سعير * دايما باشد در افغان و نفير
بىشمار است اين عجايبها بدان * گر بگويم كى بود آن را كران
كل جمادات آگهند از ذو الجلال * بىخبر بو جهل از آن و در ضلال
1899 زين سبب فرمود اشَدّ اندر كلام * كز قدم مردود بودند آن لئام
آدمى مختار آمد در جهان * آيد از وى نيك و بد اندر جهان « 1 »
اختيار اندر حق يك رحمت است * اختيار اندر حق يك زحمت است
1902 آلت اندر دست عاقل سودمند * هست اندر دست جاهل پرگزند
تيغ اندر دست غازى « 2 » همچنين * مىشود قوت براى اهل دين
مىكشد خصمان دين را هر زمان * تيغ اندر دست كافر عكس آن
1905 اهل دين را مىبرد سرما به قهر * پيش آن ترياك و پيش اين چو زهر
تيغ اندر دست عاقل شد حيات * تيغ اندر دست جاهل شد ممات
فهم كن اين را اگر عقليت هست * فرق مىكن در ميان هر دو دست
1908 دست بر بالاى دست است اى عزيز * زين بيايد صد هنر زان هيچچيز
آن يكى را مىبرد اندر جنان * وين يكى را در جحيم پردخان
گر نبودى آن بدان را اختيار * كى شدندى در جحيم و در شرار
1911 غير اين دو « 3 » چون ندارد اختيار * آلتند و رام امر كردگار
پس الم بر جان مختاران بود * زانكه قدرت دادشان بر نيك و بد
گر كند نيكى بود مختار حق * ور كند بر عكس بد در كار حق
1914 ماند اندر آتش دوزخ مقيم * گشته محروم از شقا زار و سقيم
گويد او يا ليتنى كنت تراب * ز اختيارم آمد آخر اين عذاب
پس جماد از خلق بد بهتر بود * بر جماد آن نوع استم كى رود
1917 شرح اين پايان ندارد بس بود * زين قدر عاقل ز سر دانا شود
باز گردم سوى كوه و شرح آن * كه چهسان مىگشت پاره هر زمان
سنگ بر خود پاره مىشد تا كه نور * در درونش تابد و يابد سرور
1920 زين طمع كه خويش را چون ريگ سود * زانكه كل اجزاى او پرشوق بود
همچنانكه چون نهى بر لبشكر * چاشنى آن زند در كام و سَر
زان خورى بسيار تا كل جزوهات * سر به سر گيرند لذت از نبات
هامش
( 1 ) - مج : در هر زمان
( 2 ) - غازى : جنگجو ، غزوكننده
( 3 ) - مج : « دو » ندارد