در كمى قوت افزون مىشوى * از حجاب نفس بيرون مىروى
هر درم وسواس آمد كمبهست * چون غمت بهر حق آمد غم به است
1827 اينچنين غم شاديت بخشد مدام * تا رسى چون اوليا آخر بكام
خوردن غم بهر دنيا بارد است * خوردن غم بهر عقبى وارد است
زين شوى زندان و زان مرده شوى * زين شوى صافى وزان دُرده شوى
1830 چون غمت بهر حق آمد حق برى * آخر از باغ وصالش برخورى
ترك دنيا بهر عقبى عاقلى است * ترك عقبى بهر دنيا غافلى است
اهل عقبى را رسد جنت نصيب * اهل دنيا را جهنم زان حبيب
1833 از جهان قدر ضرو [ ر ] ت نوش توست * چونكه افزون گردد آن روپوش توست
داردت دور از سعادت آن فزون * باشدت سوى شقاوت رهنمون
تا بمانى اندر آن دام فنا * ره نيابى پيش سلطان بقا
1836 قوت را بايد كه بهر حق خورى * جسم را هم بهر طاعتپرورى « 2 »
امر حق را پاس دارى بر دوام * تا در آخر زين عمل « 1 » گيرى قوام
جنگ و صلحت از براى حق بود * خير و شرت در رضاى حق رود
1839 چون نماند شخص را در خويش خواست * خواستش حق باشد اندر بيش و كاست
اينچنين كس دان كه خاص حق بود * جان پاكش غرق آن رحمت شود
عاقبت گردد يم بىمنتها * هم اجابت زو بود هم زو دعا « 2 »
1842 نور حق گردد يقين بىهيچ ريب * همچو موسى نور او تابد ز جيب
يا « 3 » چو عيسى مرده را زنده كند * ابر را چون ماه تابنده كند
تا كند چون مصطفى شق قمر * خلق عالم را دهد از حق خبر
1845 از جهان غيب گويد با عوام * كان چگونه است و چهسان دارد دوام
زان جهان بدهد به هر طالب خبر * تا كند در هركسى نوعى اثر
هركسى قدر اثر طالب شود * زين اثر جويان آن غالب شود
1848 يك نهد گامى و يك صد گام پيش * يك برد كامى و يك صد كام پيش
يك برد جنّت يكى بالاى آن * يك برد ديدار حق فاش و عيان
زانكه تا ديدار صد گون ملكت است * هر يكى را لايق او رتبت است
هامش
( 1 ) - مج : « عمل » ندارد
( 2 ) - مج : عطا
( 3 ) - مج : تا