تو كه دارى در جهان صد نوع طمع * از خورش و از كردن اموال جمع
1752 از لباس نازك ابريشمين * و از طعام چرب و شيرين گزين
بىعدد زين گون غرضها در جهان * هست از تحصيل جاه و خانومان
با وجود اين غرضها گو مرا * كى كنى در گوش پند اوليا
1755 قرن قرن از دور آدم تاكنون * انبيا و اوليا و رهنمون « 1 »
مىدهندت پندها با صد بيان * مىكنند اسرار پيش تو عيان
از غرض خود را تو نادان كردهاى * لاجرم محروم و اندر پردهاى
1758 پرسى از هركس چه ورزم چاره چيست * چاره نفس بد اماره چيست
چون رهم از دست او گويى همى * خيرهسر با نيك و با بد هر دمى
تا ز مادر زادهاى اندر جهان * پندها بىحد شنيدى از مهان
1761 يك نشد زان پندها در گوش تو * ماند زان محجوب عقل و هوش تو
صد چنين پند دگر بشنيده گير * هم همان خواهى بدن اى ناپذير
چارهات مرگ است نى پند اى خسيس * تا نميرى كى شوى با حق انيس
1764 از چنين مرگى چو ميرى زندگى است * در بهشت عاشقان پايندگى است
بايدت مردن ازين هستى كنون * تا روى در نيستى بىنقش چون
راه بىچونى گزين كان باقى است * از شراب جان حق آنجا ساقى است
1767 نى سقاهم ربهم فرموده است * ليك آن گوش كرت نشنوده است
ور شنودى و نشد آنت يقين * دان كه نشنودى به معنى اى مهين
كرّى معنى است مانع از شنود * هركه آن بشنيد حق او را ستود
1770 گوش آن باشد كه آن را « 2 » بشنود * از دل و از جان بدان سر بگرود
بگذر از غير خدا رو آر سوش * جوى معنى را ممان اندر نقوش
نقش و صورت چون نمىماند يقين * ترك آن كن پا نه اندر راه دين
1773 تا ببينى هر قدم ملك نوى * ملك دنيايت نمايد يك جوى
اين جهان بىقدر گردد پيش تو * چون چنان بدرى نمايد با تو رو
بدر چبود خالق ارض و سما * كه ازو شادند و زنده جانها
1776 تن ز جان زنده است و جان زنده ازو * گشته مير و شاه هر بنده ازو
گر بخواهد قطره را دريا كند * ذره را خورشيد بىهمتا « 3 » كند
هامش
( 1 ) - مج : مؤمنون
( 2 ) - مج : او را
( 3 ) - مج : خورشيد و بىقدرت