تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
يزدان ندارد منتها * قاصر است از فهم صنعش عقل‌ها 1779 از قدم چون خواست حق ايجاد خلق * كرد آغاز از كرم بنياد خلق

[ در بيان تركيب آدمى از نور و ظلمت ]

در بيان آنكه آدمى مركب است از نور و ظلمت ؛ ازين دو صفت هركدام كه بر وى غالب شود او را بدان صفت دانند ، كه : الحكم للغالب ، چون ذكر و طاعت برو غالب گردد از سلك ملك باشد و اگر خواب و خور و شهوات « 1 » دنيا غالب شود از جنس حيوان باشد كه :
فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ
« 2 » .
آدمى را كرد تركيب از دو چيز * حق ز نفس خوار و از عقل عزيز ساخت نيمش ز اسفل و نيم از علو * كرد نيمش از بد و نيم از نكو 1782 نيمش از نور است و نيمش از ظلام * هر دو را دادست باهم التيام همچنان‌كه آب صافى در خمير * نيست پيدا هست اندر وى ستير « 3 » يا جو اندر جام مى ماء معين * چون كنى گردند هر دو يك يقين 1785 داد خاك مرده را يزدان حيات * از كرم روزى دو بخشيدش ثبات « 4 » تا شود ظاهر برو غالب كه چيست * در عمل گردد عيان كز جنس كيست نور افزون است در وى يا ظلام * هرچه غالب آخر آن گردد تمام 1788 حكم بر غالب بود در جمله كار * آنچه مغلوب است نبود در شمار بل بود مغلوب را حكم عدم * پس ز غالب گو مزن زان هيچ دم در سقايه گر بريزى مشك آب * بىگمان مردار گردد آن عذاب 1791 هركه را در سر بود هوش و خرد * دايما پرهيزد او زان آب بد آن سقايه كيست شخص بىعمل * آب جانش چيست نور لم يزل گرچه اندر وى بود آن آب پاك * بخش او زان آب نبود غير خاك 1794 چونكه مغلوب است آب كوثرش * كى شود پرورده در وى گوهرش آب آن كوثر چو نبود پرچويم * كى دهد بر در و گوهر از كرم ميوه دريا بود دُرّ جهان « 5 » * بلكه از درياست زنده خاكدان 1797 مىبرد هر ابر از وى چون سقا * سوى باغ و راغ دايم آب‌ها تا برويد از زمين صد نوع چيز * از نبات و از فواكه اى عزيز
هامش
( 1 ) - مج : شهوت ( 2 ) - ى 103 س 23 مؤمنون ( 3 ) - ستير : مستور ، پوشيده ( 4 ) - مج : نبات ( 5 ) - مج : دُر دَر جهان
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 87 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو