تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
دم‌به‌دم گه ناخوش و گه خوش شوى * گه چو آب و گاه چون آتش شوى گاه بسط و گاه قبض آيد ترا * جاى آن را هيچ دانى اى فتى 1680 گرچه آگه نيستى از جايشان * هر دو را در خود همىبينى عيان پس تو جنت را و دوزخ را اگر * جا ندانى دان كه هستند اى پسر كفر اين باشد كه باشى اندر آن * دايما هم آشكار و هم نهان 1683 گر كسى گويد ترا زان كار و حال * دور دارى سخت و بنمايد محال چون ندارى فطنت و عقل متين « 1 » * هر دمى گويى كه خود چون باشد اين هر كرا عقلش فزون دينش فزون * هركه بىعقل است گردد سرنگون 1686 هركه بىدين است بىعقل است او * عقل سوى دين كند پيوسته رو ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ فرمود حق * از براى مجرمان اندر سبق نزد يزدانند دايم سرنگون * تا نبيند روى حق هر چشم دون 1689 حق جميل است و نخواهد جز جمال * كى جوان خوب گردد جفت زال گفت ان اللّه جميل در مقال * دوستدار خوب باشد ذو الجلال غير خوب آنجا نگنجد اى عزيز * زانكه زشت آنجا نيرزد هيچ چيز 1692 شو مطيع امر تا گردى تو خوب * ورنه مانى زشت و ناخوش اى عُضوب « 2 » چون ندارى روى خوب چون نگار * كى ترا آن شاه گيرد در كنار زشت و گرگين دور از آن حضرت بود * كى قبول آن كنار و بر « 3 » شود 1695 پس گر خود را بكن اكنون دوا * تا كه گردد عاقبت كامت روا زين مرض چون وارهى زيبا شوى * همچو خوبان در جهان و الا شوى فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فرمود حق * تا علاجش را كنى بنمود حق 1698 طب اين رنج و مرض آمد نبى * بر خلايق از زبان مصطفى تا شفا يابد مرض از طاعتت * كرد بايد بندگى هر ساعتت امر را و نهى را مىدار پاس * بهر خود مىساز از تقوى لباس 1701 چون ز تقوى شد لباست در طريق * عاقبت گردى ز سلك آن فريق از شمار مؤمنان باشى يقين * جاى تو جنت بود در يوم دين از نبى بشنو چو فرمودت * لباس‌پوش از تقوى و مىرو براساس 1704 براساس دين همىرو روز و شب * تا شوى چون مقبلان مقبول رب
هامش
( 1 ) - مج : عقل و متين ( 2 ) - عضوب : ضعيف ( 3 ) - مج : كنار بر