دمبهدم گه ناخوش و گه خوش شوى * گه چو آب و گاه چون آتش شوى
گاه بسط و گاه قبض آيد ترا * جاى آن را هيچ دانى اى فتى
1680 گرچه آگه نيستى از جايشان * هر دو را در خود همىبينى عيان
پس تو جنت را و دوزخ را اگر * جا ندانى دان كه هستند اى پسر
كفر اين باشد كه باشى اندر آن * دايما هم آشكار و هم نهان
1683 گر كسى گويد ترا زان كار و حال * دور دارى سخت و بنمايد محال
چون ندارى فطنت و عقل متين « 1 » * هر دمى گويى كه خود چون باشد اين
هر كرا عقلش فزون دينش فزون * هركه بىعقل است گردد سرنگون
1686 هركه بىدين است بىعقل است او * عقل سوى دين كند پيوسته رو ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ فرمود حق * از براى مجرمان اندر سبق
نزد يزدانند دايم سرنگون * تا نبيند روى حق هر چشم دون
1689 حق جميل است و نخواهد جز جمال * كى جوان خوب گردد جفت زال
گفت ان اللّه جميل در مقال * دوستدار خوب باشد ذو الجلال
غير خوب آنجا نگنجد اى عزيز * زانكه زشت آنجا نيرزد هيچ چيز
1692 شو مطيع امر تا گردى تو خوب * ورنه مانى زشت و ناخوش اى عُضوب « 2 »
چون ندارى روى خوب چون نگار * كى ترا آن شاه گيرد در كنار
زشت و گرگين دور از آن حضرت بود * كى قبول آن كنار و بر « 3 » شود
1695 پس گر خود را بكن اكنون دوا * تا كه گردد عاقبت كامت روا
زين مرض چون وارهى زيبا شوى * همچو خوبان در جهان و الا شوى فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فرمود حق * تا علاجش را كنى بنمود حق
1698 طب اين رنج و مرض آمد نبى * بر خلايق از زبان مصطفى
تا شفا يابد مرض از طاعتت * كرد بايد بندگى هر ساعتت
امر را و نهى را مىدار پاس * بهر خود مىساز از تقوى لباس
1701 چون ز تقوى شد لباست در طريق * عاقبت گردى ز سلك آن فريق
از شمار مؤمنان باشى يقين * جاى تو جنت بود در يوم دين
از نبى بشنو چو فرمودت * لباسپوش از تقوى و مىرو براساس
1704 براساس دين همىرو روز و شب * تا شوى چون مقبلان مقبول رب
هامش
( 1 ) - مج : عقل و متين
( 2 ) - عضوب : ضعيف
( 3 ) - مج : كنار بر