پنج حس چون پنج در اى بو الوفا * مىنمايد هر يكى باغى جدا
1653 بوالعجب قصرى كه از هر غرفهات * مىنمايد فاش باغ طرفهات
هست سوى هر دريچه منظرى * باغ ديگرگون پر از هر عبهرى « 1 »
كان نمىماند بدين و اين بدان * نقد مىبينى معيّن در جهان
1656 ور بگويندت كه هست آنجا چنين * از خرى منكر شوى اى بىيقين
اين جهان شاخى است زان باغ قدم * كآمده است اينجاى از كتم عدم
چون كه در يك شاخ اين ديدى عيان * چون به باغ اندر نباشد صد چنان
1659 اين جهان مشتى است از آن خرمن يقين * همچو يك قطره از آن درياى دين
چون ز قطره عيشها ديدى عجب * تا چهها بينى در آن دريا ز رب
كفر چبود اين برادر نيك دان * كآنچه روز و شب تو هستى اندر آن
1662 گر بگويندت از آن منكر شوى * دور دارى از خود و بر هم روى
همچنان كاندر صراطى در گمان * مىبگويى كى توان رفتن بران
از چنان پل كى تواند كس گذشت * آن قدر بر عقل تو پوشيده گشت
1665 كين زمان خود نقد هستى اندر آن * بر پل انديشه پيوسته دوان
وين پل انديشه را نبود وجود * زانكه بىرنگ است و هم بىتار و پود « 2 »
بر چنين پل دايما هستى روان * هر طرف ماننده پيكى دوان
1668 بر صراطى كان بود چون تاى مو * نى كه آسانتر توان رفت اى عمو
منكر اين بودنت از كافرى است * غير واقع ديدنت بىباورى است
هم همىپرسى ز جنت وز سقر * تا شوى از جاى هر دو با خبر
1671 كين دو گر هستند پس جاشان كجاست * جايشان بنما اگر گويى تو راست
جاى جنت را و دوزخ را بدان * تو عيان ، و آنگهى مىگو « 3 » از ان
اين نمىدانى كه يزدان قادر است * هم لطيف است اى پسر هم قاهر است
1674 هرچه خواهد بىتوقف آن كند * ز امر نافذ درد را درمان كند
هركجا خواهد خدا دوزخ كند * اوج را بر مرغ دام و فخ « 4 » كند
حق چو خواهد نار را جنت كند * عين غم را شادى و راحت كند
1677 اين دو حالت را ببين در خويشتن * گاه اندر شاديى گه در حزن
هامش
( 1 ) - عبهر : گل نرگس ، ياسمين
( 2 ) - مج : است ندارد تاروپود
( 3 ) - مج : مىگوى
( 4 ) - فخ : دام - تله