تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
پنج حس چون پنج در اى بو الوفا * مىنمايد هر يكى باغى جدا 1653 بوالعجب قصرى كه از هر غرفه‌ات * مىنمايد فاش باغ طرفه‌ات هست سوى هر دريچه منظرى * باغ ديگرگون پر از هر عبهرى « 1 » كان نمىماند بدين و اين بدان * نقد مىبينى معيّن در جهان 1656 ور بگويندت كه هست آنجا چنين * از خرى منكر شوى اى بىيقين اين جهان شاخى است زان باغ قدم * كآمده است اينجاى از كتم عدم چون كه در يك شاخ اين ديدى عيان * چون به باغ اندر نباشد صد چنان 1659 اين جهان مشتى است از آن خرمن يقين * همچو يك قطره از آن درياى دين چون ز قطره عيش‌ها ديدى عجب * تا چه‌ها بينى در آن دريا ز رب كفر چبود اين برادر نيك دان * كآنچه روز و شب تو هستى اندر آن 1662 گر بگويندت از آن منكر شوى * دور دارى از خود و بر هم روى همچنان كاندر صراطى در گمان * مىبگويى كى توان رفتن بران از چنان پل كى تواند كس گذشت * آن قدر بر عقل تو پوشيده گشت 1665 كين زمان خود نقد هستى اندر آن * بر پل انديشه پيوسته دوان وين پل انديشه را نبود وجود * زانكه بىرنگ است و هم بىتار و پود « 2 » بر چنين پل دايما هستى روان * هر طرف ماننده پيكى دوان 1668 بر صراطى كان بود چون تاى مو * نى كه آسان‌تر توان رفت اى عمو منكر اين بودنت از كافرى است * غير واقع ديدنت بىباورى است هم همىپرسى ز جنت وز سقر * تا شوى از جاى هر دو با خبر 1671 كين دو گر هستند پس جاشان كجاست * جايشان بنما اگر گويى تو راست جاى جنت را و دوزخ را بدان * تو عيان ، و آنگهى مىگو « 3 » از ان اين نمىدانى كه يزدان قادر است * هم لطيف است اى پسر هم قاهر است 1674 هرچه خواهد بىتوقف آن كند * ز امر نافذ درد را درمان كند هركجا خواهد خدا دوزخ كند * اوج را بر مرغ دام و فخ « 4 » كند حق چو خواهد نار را جنت كند * عين غم را شادى و راحت كند 1677 اين دو حالت را ببين در خويشتن * گاه اندر شاديى گه در حزن
هامش
( 1 ) - عبهر : گل نرگس ، ياسمين ( 2 ) - مج : است ندارد تاروپود ( 3 ) - مج : مىگوى ( 4 ) - فخ : دام - تله