تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠

[ خلق چون بازان مردارخوارند ]

در بيان آنكه خلق چون بازان مردارخوارند « 1 » زيرا كه روشان به دنياست . اوليا و مؤمنان بازان دست‌آموز پادشاهند كه صيد بهر پادشاه مىگيرند . لاجرم آن بازان با قدر و قيمت‌اند « 2 » ؛ از دست و ساعد پادشاه سوى صيد مىپرند . دوستى و دشمنى براى « 3 » الحب لله و البغض لله ، چون كار به امر و خواست حق مىكنند در حقيقت چنان است كه همه را حق مىكند . همچنان‌كه بنده مقبل كه كارها كه « 4 » مخدومش به نفس خود خواست كردن آن بنده كند پس دست و پاى او باشد . و چون مؤمن هرچه مىكند براى خدا مىكند قطعا آلت خدا باشد . چون امر حق بجا مىآرد ؛ چنين ذاتى از قبيل حزب اللّه باشد و غير او از حزب شيطان .
1614 بهر شه كوشى نه بهر خويشتن * زانكه هر شهباز را اينست فن نى چو باز ياوكى « 5 » اندر جهان * صيد بهر خود كنى فاش و عيان « 6 » اعجمى باشى و نبود قيمتت * رد شوى چون اين بود خود شيمتت 1617 زود دست‌آموز آن شه شو كه تا * پيش ميرانت بود قدر و بها در پناه شه شوى بىشك عزيز * كم نيايد در جهانت هيچ چيز سير و ايمن باشد آن بازى كه او * بهر شه كوشد نه از بهر گلو 1620 شاه او را سير دارد دايماً * چون بود آن باز با الف و وفا بر سر ساعد نشاند شه ورا * با دو صد نازش خوراند طعمه‌ها دست مالد بر سرش با مهر و وُد * تا شود قدرش دو صد چندان كه بُد 1623 ور نباشد باوفا پرّد گزاف * از براى خود كند هر سو طواف قوت او از شاه بد گم كرد راه * دور شد زان حضرت و عالىپناه بهر او آن بود كو از بهر خود * مىنجستى لقمه‌اى از نيك و بد 1626 از براى شاه مىكردى شكار * دايماً سال و مه و ليل و نهار پس چو مؤمن كار بهر حق كند * خواهش خود را ز دل بيرون كند خواهش حق جويد اندر كارها * يابد او بىخارها گلزارها 1629 بهر حق چون غم خورد غم‌ها ازو * جمله بگريزند در دم ز امر هو حق برازد « 7 » جمله غم‌هاى ورا * چون غم حق را گزيد اندر رجا نى كه هركو كرد غم‌ها را غمى * ساير غم‌هاى او را هر دمى
هامش
( 1 ) - مج : خورند ( 2 ) - مج : قيمت از دست و ( 3 ) - مج : براى حق مىكنند كه ( 4 ) - مج : را كه ( 5 ) - مج : ياوه‌كى ( 6 ) - مج : نهان ( 7 ) - مج : برآرد
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 80 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو