1632 حق كند مبدل به شادى بىگمان * چون ز غمهاى جهان باشد جَهان
گفت من يجعل هموماً واحدا * من الهٍ ما يريد واحدا
قول پيغامبر بود بشنو تو اين * ترك دنيا كن روان شو سوى دين
1635 حق « 1 » معين تو شود چون طالبى * كى شوى مغلوب چون با غالبى
دامن فضلش بگير و خوشنشين * ايمن از خوف و نكال « 2 » آن و اين
تا كه خواهشهاى تو گردد تمام * عكس اين بينى بمانى تلخ و خام
1638 عكس بين اندر كمى « 3 » و كاست است * در كژى و بىخبر زان راست است
راه كژ بگرفت از بىدولتى * مىرود بىراهه از پرآفتى
خواب غفلت كرده استش كور و كر * زان چو كوران مىرود سوى سفر « 4 »
1641 خواب غفلت دامگاه دوزخ است * رو مكن آنسو كه راه دوزخ است
خيز ازين خواب گران بيدار شو * از تن و از جان خود بيزار شو
پشت بر دنيا كن و رو سوى حق * باش پيوسته به جستوجوى حق
1644 بو كه يا بى راه اگر بخت آورى * اندر آن منزل رسى و برخورى
وارهى از رهزنان ايمن شوى * در پناه لطف حق ساكن شوى
زنده جاويد گردى بىفنا * شادمان و كامران اندر بقا
1647 نعمت بىحد و بىعد حوريان * روت بنمايند نونو هر زمان
چار جو بينى ز شير و انگبين * از شراب ناب و از ماء معين
[ در بيان آنكه عمارات بهشت زنده و ناطق باشند ]
در بيان آنكه عمارتها و قصرها و مرغزارهاى بهشت چون از طاعت و زندگى رستهاند زنده و ناطق باشند . چنان كه تن چون قصر تو هرجا « 5 » كه خواهى روان مىشود ؛ زيرا زنده از جان است . قصرهاى بهشت نيز چون زندهاند هر سو كه خاطرت خواهد آنجا روانه گردند . و همچنانكه در قصر تن تو پنج حس چون دريچههايند كه از هر يكى باغى مىبينى كه به يكديگر نمىمانند . در قصرهاى فنا چون چنين دريچههاست ، بنگر كه در قصر بقا چگونه دريچهها باشد .
قصرها گردان شوند از امر تو * هر كجا خواهى روانه سو به سو
1650 آيد اندر گفت اشجار و ثمار * مست گردى زان عُقار « 6 » بىخمار
نى كه قصر جسم تو اندر جهان * مىرود در حكم تو هر سو روان
هامش
( 1 ) - مج : چون
( 2 ) - نكال : عقوبت
( 3 ) - مج : كمين
( 4 ) - مج : سقر
( 5 ) - مج : هر سو
( 6 ) - عقار : مى ، شراب