بىمعينى خود به خود قايم بود * بىفنايى در بقا دايم بود
عشق باشد چرخ آن خورشيد جان * مردگان را روح بخشد در « 1 » زمان
1590 هركه يابد زندگى از تاب او * در جهان جان گشايد باب او
درس مردان تاب باشد بر مريد * كان زند از شيخ و اصل در مريد
سنگ روحش را كند كل لعل ناب * تا شود زان تاب پرخون آفتاب
1593 نور خورشيد در درون سنگ درج * سنگى از وى رفت و شد در نور خرج
مىنمايد خويش را از سنگ خور * كه شد از من سنگ تابان چون گهر
پس مرا در وى ببين بگشا نظر * گر ترا معنى است بگذر از صور
1596 در محمد بين خدا را بىحجاب * تا كشى از دست يزدان آن شراب
اين قدر مىگنجد اندر حرف و صوت * سر اين مشروح گردد بعد موت
بىاجل رو خوش بمير اى مرد راه * تا نمايد بىحجابت رو إله
1599 اندر آن وحدت كجا ماند دوى * چون گذشتى از منى و از توى
يك بود در وحدت اين شيخ و مريد * هركه بيندشان دو او باشد مريد
اين تعدد در جهان هستى است * كو عدد آنجا كه عشق و مستى است
1602 مؤمنان را زين سبب گفته رسول * نفس واحد از دل و جان كن قبول
بگذر از صورت به معنى روى آر * تا كه وحدت رو نمايد آشكار
ترك كن ظرف و گزين مظروف را * تا كه وحدت را ببينى بىغطا
1605 گرچه در صد ظرف پر باشد عسل * جمله را يك دان و بگذر از حول
يك بود انگورها گر در شمار * از حجاب پوست بينى صد هزار
چون نماند پوست ز افشردن بدان * بىعدد يك شيره گردد آن عيان
1608 غير وحدت نبود اندر شيره هيچ * پس رها كن پوست را در مغز پيچ
تا كه كلى آن شوى بگذر ازين * زين خودى بگذر كه تا بينى مبين
بىخودى خود اصل اصل عالمى * جان جان و نور نور آدمى
1611 عين آنى از چه مانى اندرين * چون مهينى پس چرا گردى مَهين « 2 »
نقل كن زينجا و آنجا باز رو * سوى ساعدهاى شه چون باز رو
تا هميشه بهر شه گيرى شكار * تا سوى شه باشدت ميل و مطار « 3 »
هامش
( 1 ) - مج : هر
( 2 ) - مهين ، خوار و پست ، سستراى
( 3 ) - مطار : فرودگاه ، جاى پرواز