تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
ذوق خود را ترك كن اندر جهان * تا بيابى در جنان خود جنان 1563 بهر حق كن هرچه خواهى كرد تو * جز رضاى حق مجو اى نيك‌خو چون مراد نفس را كردى تو ترك * باغ جانت را رسد صد بار و برگ هرچه آيد از تو بهر حق بود * ذوق‌هاى باريت « 1 » نورى شود 1566 ظلمت كفرت شود مبدل به نور * بىغمى باشى هميشه در سرور حب لله بعض لله چون بود * بىظلامى جان تو نورى شود ظلمت از تو رفت نورى بعد ازين * بىظلام كفر گشتى نور دين 1569 بعد از آن بىخوف دايم ايمنى * در جوار لطف يزدان ساكنى ملك لا خوف عليهم آن توست * بى ز حزنى شاد و خندان جان توست بل شفيع عاصيان گردى به حشر * دستگير خلق باشى روز نشر 1572 هرچه خواهى از خدا حاصل شود * نيك و بد جمله به فرمانت رود شاهى دنيا و عقبى مر ترا * حق تعالى بخشد اندر دو سرا وصف شاهىات نيايد در بيان * پس گذشتم از بيان بستم دهان 1575 تا ز چيزى نگذرى چيز دگر * كى شوى اندر جهان از خير و شر نه از گذر منزل به منزل مىروى * وز منازل خوش به حاصل مىروى تا كه جهل و كودكى از تو نرفت * كى شدى دانا و بالغ خوب و زفت 1578 نى كه جهلت مىرود از فهم و علم « 2 » * نى كه خشمت مىرود در وقت حلم اين فنا و نيست گشتن همچنان * رفتن است از بد سوى نيكى روان « 3 » همچو آن جهل اين جهان زندان توست * رفتن اندر لامكان بستان توست 1581 زندگى از خواب و خور حيوانى است * زندگى از عشق حق ربانى است زندگى نفس را در دست و مرگ * زندگى روح را بار است و برگ چون چراغى « 4 » نفس اگر روشن بود * ميرد آخر چونكه زيتش « 5 » كم شود 1584 زانكه از خود نيست زنده آن چراغ * كى چو خور باشد ز زيت او را فراغ نور او معلول و هم « 6 » بربسته است * نور مرد حق چو خور بر رسته است سر به سر نور است ذاتش همچو خور * نيست نورش بسته اين خواب و خور 1587 بىخور و بىخواب تابد در جهان * پر بود نورش مكان و لامكان
هامش
( 1 ) - مج : ناريت ( 2 ) - مج : فهم علم ( 3 ) - مج : سوى نيكو بدان ( 4 ) - مج : چراغ ( 5 ) - زيت : روغن ( 6 ) - مج : معلول هم