ذوق خود را ترك كن اندر جهان * تا بيابى در جنان خود جنان
1563 بهر حق كن هرچه خواهى كرد تو * جز رضاى حق مجو اى نيكخو
چون مراد نفس را كردى تو ترك * باغ جانت را رسد صد بار و برگ
هرچه آيد از تو بهر حق بود * ذوقهاى باريت « 1 » نورى شود
1566 ظلمت كفرت شود مبدل به نور * بىغمى باشى هميشه در سرور
حب لله بعض لله چون بود * بىظلامى جان تو نورى شود
ظلمت از تو رفت نورى بعد ازين * بىظلام كفر گشتى نور دين
1569 بعد از آن بىخوف دايم ايمنى * در جوار لطف يزدان ساكنى
ملك لا خوف عليهم آن توست * بى ز حزنى شاد و خندان جان توست
بل شفيع عاصيان گردى به حشر * دستگير خلق باشى روز نشر
1572 هرچه خواهى از خدا حاصل شود * نيك و بد جمله به فرمانت رود
شاهى دنيا و عقبى مر ترا * حق تعالى بخشد اندر دو سرا
وصف شاهىات نيايد در بيان * پس گذشتم از بيان بستم دهان
1575 تا ز چيزى نگذرى چيز دگر * كى شوى اندر جهان از خير و شر
نه از گذر منزل به منزل مىروى * وز منازل خوش به حاصل مىروى
تا كه جهل و كودكى از تو نرفت * كى شدى دانا و بالغ خوب و زفت
1578 نى كه جهلت مىرود از فهم و علم « 2 » * نى كه خشمت مىرود در وقت حلم
اين فنا و نيست گشتن همچنان * رفتن است از بد سوى نيكى روان « 3 »
همچو آن جهل اين جهان زندان توست * رفتن اندر لامكان بستان توست
1581 زندگى از خواب و خور حيوانى است * زندگى از عشق حق ربانى است
زندگى نفس را در دست و مرگ * زندگى روح را بار است و برگ
چون چراغى « 4 » نفس اگر روشن بود * ميرد آخر چونكه زيتش « 5 » كم شود
1584 زانكه از خود نيست زنده آن چراغ * كى چو خور باشد ز زيت او را فراغ
نور او معلول و هم « 6 » بربسته است * نور مرد حق چو خور بر رسته است
سر به سر نور است ذاتش همچو خور * نيست نورش بسته اين خواب و خور
1587 بىخور و بىخواب تابد در جهان * پر بود نورش مكان و لامكان
هامش
( 1 ) - مج : ناريت
( 2 ) - مج : فهم علم
( 3 ) - مج : سوى نيكو بدان
( 4 ) - مج : چراغ
( 5 ) - زيت : روغن
( 6 ) - مج : معلول هم