گرچه منزلها گذشتى « 1 » در سفر * از بد و از نيك و از خشك و ز تر
چونكه كردى سير اندر بحر جان * گر تو خواهى تا دهى ز آنجا نشان
1539 هيچ نوعى مىنيايد در بيان * زانكه بىچون است سير لامكان
حكم بردارد تن خاكى تو * وينهمه شادى و غمناكى تو
صورت است و هست آن را صد نشان * از نشان آن توان كردن بيان
1542 ليك چون جانت رسد در بحر جان * هيچ نتوان زان نشان دادن عيان
زانكه اندر بحر نبود سقف و در * زان منازل كى توان دادن خبر « 2 »
سير الى اللّه بر بود فى اللّه بحر * كى دهى ز آنجا نشان ناگشته نحر « 3 »
1545 تا نميرى پيشتر از مرگ تو * كى شوى اندر جهان زنده ازو
زين بيان سر انا الحق فهم كن * مرد حق را نور حق دان بىسخن
بلكه سرّ حق بود مرد خدا * سرّ حق از حق كجا باشد جدا
1548 چون رسيد اينجا سخن بندم لبان * تا نسوزد ز آتش غيرت زبان
گويم از عشق و ز سربازى كه تو * از دل و از جان گدازى اندرو
كز گدازش مؤمنان چون شكّرند * وز گدازش كافران در آذرند
1551 اين گدازش در دهان شيرين بود * و آن گدازش تلخى سجين بود
اين گدازد « 4 » با مراد و آن به قهر * اين بود پرلطف چون قند آن چو زهر
اين بميرد بىاجل اندر ولا * وان بميرد با اجل در صد بلا
1554 چون به پاى خود روى زو سر بَرى * چون شوى سركش يقين خنجر خورى
موت قبل الموت بخشد صد حيات * موت بعد الموت دان كلى ممات
چه محل جان را در آن درياى جود * سَر چه باشد پيش آن سِر اى عنود « 5 »
1557 گر دهى يك جان برى صد جان عوض * سر دهى بخشد دو صد چندان عوض
قطره بحرى شوى زو بىكران « 6 » * ذرهاى ، گردى ازو خورشيد جان
نفس نارى نور گردد در طلب * لطف بر لطف آيدت دايم « 7 » ز رب
1560 در خدا پيوند و بگريز از خودى * تا رسى اندر بقاى سرمدى
ذوقهاى اين جهان نارى بود * ذوقهاى طاعت از بارى بود
هامش
( 1 ) - مج : گذشتم
( 2 ) - اين بيت در مج نيست
( 3 ) - مج : بحر
( 4 ) - مج : گدازش
( 5 ) - عنود : ستيزهكار ، ستيزنده ، لجباز
( 6 ) - مج : بىگمان
( 7 ) - مج : هر دم