تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
گرچه منزل‌ها گذشتى « 1 » در سفر * از بد و از نيك و از خشك و ز تر چونكه كردى سير اندر بحر جان * گر تو خواهى تا دهى ز آنجا نشان 1539 هيچ نوعى مىنيايد در بيان * زانكه بىچون است سير لامكان حكم بردارد تن خاكى تو * وين‌همه شادى و غمناكى تو صورت است و هست آن را صد نشان * از نشان آن توان كردن بيان 1542 ليك چون جانت رسد در بحر جان * هيچ نتوان زان نشان دادن عيان زانكه اندر بحر نبود سقف و در * زان منازل كى توان دادن خبر « 2 » سير الى اللّه بر بود فى اللّه بحر * كى دهى ز آنجا نشان ناگشته نحر « 3 » 1545 تا نميرى پيشتر از مرگ تو * كى شوى اندر جهان زنده ازو زين بيان سر انا الحق فهم كن * مرد حق را نور حق دان بىسخن بلكه سرّ حق بود مرد خدا * سرّ حق از حق كجا باشد جدا 1548 چون رسيد اينجا سخن بندم لبان * تا نسوزد ز آتش غيرت زبان گويم از عشق و ز سربازى كه تو * از دل و از جان گدازى اندرو كز گدازش مؤمنان چون شكّرند * وز گدازش كافران در آذرند 1551 اين گدازش در دهان شيرين بود * و آن گدازش تلخى سجين بود اين گدازد « 4 » با مراد و آن به قهر * اين بود پرلطف چون قند آن چو زهر اين بميرد بىاجل اندر ولا * وان بميرد با اجل در صد بلا 1554 چون به پاى خود روى زو سر بَرى * چون شوى سركش يقين خنجر خورى موت قبل الموت بخشد صد حيات * موت بعد الموت دان كلى ممات چه محل جان را در آن درياى جود * سَر چه باشد پيش آن سِر اى عنود « 5 » 1557 گر دهى يك جان برى صد جان عوض * سر دهى بخشد دو صد چندان عوض قطره بحرى شوى زو بىكران « 6 » * ذره‌اى ، گردى ازو خورشيد جان نفس نارى نور گردد در طلب * لطف بر لطف آيدت دايم « 7 » ز رب 1560 در خدا پيوند و بگريز از خودى * تا رسى اندر بقاى سرمدى ذوق‌هاى اين جهان نارى بود * ذوق‌هاى طاعت از بارى بود
هامش
( 1 ) - مج : گذشتم ( 2 ) - اين بيت در مج نيست ( 3 ) - مج : بحر ( 4 ) - مج : گدازش ( 5 ) - عنود : ستيزه‌كار ، ستيزنده ، لج‌باز ( 6 ) - مج : بىگمان ( 7 ) - مج : هر دم