پس ز هرچ اكنون در آنى درگذر * دايم از به سوى بهتر كن سفر
اينچنين رفتار بايد مر ترا * تا رسد از حق ترا هر دم عطا
1512 هم به حق چون دررسى بىاين خودى * در جهان لامكان سرمدى
همچنان سير است رفتن در خدا * بىنهايت از صفا اندر صفا
اوّلين باشد عروج جسم و جان * آخرين باشد عروج لامكان
1515 جان كزين تركيب آمد در وجود * گر كند طاعت برد نور از ودود
اينچنين جان را بجو در بندگى * تا مخلّد ماندت آن زندگى
چو رسد از حق ترا اين نوع جان * بعد از آن سيران كنى در لامكان
1518 اولين سير الى اللّه شد عيان * آخرين فى اللّه و هست آن بىنشان
سير فى اللّه است در عين وصال * مىنگنجد شرح آن اندر مقال كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ « 1 » كار اوست * هستىاش هم بىمعينى يار اوست
1521 سير و اصل سير حق دان اى فتى * زانكه فانى گشت و اصل در لقا
قطره چون در جو درآيد بىشكى * محو جو گردد شوند آن دو يكى
قطره را هستى كجا ماند در آن * چو بود هر سو به سو بر رو دوان
1524 شرح اين حالت نگنجد در بيان * زانكه در بىچون ندارد ره نشان
چون سفر در بركنى پيدا بود * راه و منزل كاندر آن ماوى بود
زان ره و منزل توان دادن نشان * از در و ديوار و سقف هر مكان
1527 همچنانكه يار را جويان شوى * تا سخن گويى به وى هم بشنوى
مىشوى پرسان ورا از مردمان * مىدهندت از مقام او نشان
ليك چون بعد از نشان آيى برش * خوشنشينى شاد پيش منظرش
1530 سير تو در خلق و علم او بود * كى نشان اوّلت درخور شود
فايده گيرى ز هر گفتار او * مطلع گردى بران اسرار او
پس يقين مىدان كه آن سير و سفر * باشد اندر هر محل نوعى دگر
1533 سير اندر شهوت و نان و طعام * سير اندر يقظه و اندر « 2 » منام « 3 »
بىعدد اين جنس از بالا و پست * هر يكى را سير ديگر دان كه هست
مىنماند آن بدين و اين بدان * پيش دانا هست اين معنى عيان
1536 از جهان و خود توان دادن نشان * زانكه هست اين هر دو را حد و كران
هامش
( 1 ) - ى 29 س 55 الرحمن
( 2 ) - مج : حال
( 3 ) - يقظه : بيدارى ، منام : خواب