تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
هستى نماند ؛ كوه طور از تجلى خدا پاره‌پاره و ذرّه‌ذرّه شد . اوليا نور حق‌اند تن چو روپوش است . همچنان‌كه پادشاهان ظاهر جامه مىگردانند و در جامه‌هاى غلامان خود را پنهان مىكنند . صورت ولى چون ويرانه است بر گنج ؛ ليكن آن كس را كه مشامى هست بوى گنج بيابد و چون بو برده باشد بايد كه پيش او نيست شود تا از خدا هست شود و زنده گردد . و چون كلى نيست شده باشد بعد از آن سيرش در خدا باشد ، و آن سير در حقيقت سير خداست كه :
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ
« 1 » . همچنان‌كه چون قطره در جو افتد سير او در سير جو مضمر باشد « 2 » .
1491 گفت يزدان اوليا را غير من * مىنداند هيچ كس اندر زمن زانكه پنهانند ايشان در جهان * غير چشم من نبيند رويشان در قباب رشك من پنهان همه * كى بوند آگاه از راعى رمه 1494 آب حيوان خود به حيوان كى رسد * جلوه آن جان به بىجان « 3 » كى رسد ور رسد باشد از آن خوبى « 4 » اثر * بر نتابد نور او را هر « 5 » بصر گر نمايد بىنقاب آن آفتاب * برف هستى زو گدازد گردد آب 1497 نى كه كوه طور پاره‌پاره شد * هر كليم از هستيش « 6 » بيچاره شد مرد يزدان را تو سر حق بدان * گرچه او ماند به خلق اين جهان همچو روپوش است آن صورت برو * او مثال گنج پنهان اندرو 1500 تا نيابد ره به گنجش هر گدا * نقش تن گشته است بر جانش غطا « 7 » بوى جانش را ز نقش او بگير * تا شوى زنده به پيشش خوش بمير زندگى در مردگى آمد يقين * هستى اندر نيستى دان همچنين 1503 در فناى خويشتن مىجو بقا * تا كه عمر سرمدت بخشد خدا « 8 » همچنين ز آغاز هستى مىنگر * كز فنا چون مىشوى چيزى دگر از فناى آن منى شد اين منى * اندرين ماندن بود از كودنى 1506 رو فنا شو زين منى اندر ولا * تا روى ز اسفل روانه بر علا چون كليد زندگى جز مرگ نيست * راه رفتن سوى حق جز ترك نيست رفتنت بىترك كردن شد محال * ترك در ترك است طالب را وصال 1509 ترك جايى تا نگويى از درون * جاى ديگر كى روى اى ذو فنون
هامش
( 1 ) - ى 29 س 55 الرحمن ( 2 ) - مج : باشد ، و اللّه اعلم ( 3 ) - مج : جان بىجان ( 4 ) - مج : خوابى ( 5 ) - مج : در ( 6 ) - مج : هيبتش ( 7 ) - مج : غدا ( 8 ) - مج : جزا