تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
شرح اين مشكل بود پس بس كنم * زين مقالت خويش را اخرس « 1 » كنم در جهان نيستى بىتن روم * تا كه از جانان سراسر جان شوم 1470 چون ندارد هستى اين تن ثبات * پاك گردم بهر ذاتش زين صفات من نمانم تا بماند حق فريد * حق بود بىمن مراد و هم مريد عالم توحيد گردد آشكار * ماه بىچون روى بنمايد جهار « 2 » 1473 چند مانم در خودى بىذوق و خام * در نمكسارش نمك گردم تمام اين بود سر فنا نيكو بدان * ترك چون كن سوى بىچون شو روان تا شوى بىچون در آن درياى نور * دو نماند چون شوى غرق حضور 1476 فهم اين سر كى كنى از روى عقل * بىخودى سوى خدا كن زود نقل تا شود مفهوم آن وحدت ترا * حاصل آيد اين‌چنين دولت ترا بىتوى پيوسته باشى شادكام * بىخودى با حق بمانى بر دوام 1479 جنت و دوزخ شود آثار تو * اين بود از نور و آن از نار تو رحمت از لطفت بود محنت ز قهر * از تو آيد هركسى را قند و زهر قند و لطفت « 3 » هر دل و جان را جدا * درخورش بدهد ز اسفل وز « 4 » علا 1482 هركسى قدر عمل يابد ثواب * لايق هر ذات از تو فتح باب نيكوان را زان درج صد گون فرج * هم بدان را باشد انواع حرج قدر عصيان مىرسد بد را جزا * بر مراتب باسزا و ناسزا 1485 ليك آن جانى كه شد ملحق به حق * برتر است از فرش و عرش و نه طبق مر ورا مشمار ازين خلق جهان * كو برون است از زمين و آسمان جمله اسپاهند و او سلطان دين * دامنش را گير اگر دارى يقين 1488 تا كه دينت را فزايد بندگيش * تا شوى مقبول از فرخندگيش شرح حال او نيايد در سخن * كى بگنجد بحر قلزم در سفن غير خالق مىنداند حال او * حال او را فهم كن از قال او

[ اولياى حق زير قبه‌هاى حق‌اند تا كسى ايشان را نبيند ]

در بيان آنكه اولياى حق از عزيزى و بزرگى زير قبه‌هاى رشك حق‌اند تا كسى غير حق ايشان را نبيند و نداند . چنان كه مىفرمايد كه : اوليايى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى . زيرا كه ايشان اگر پيدا شوند
هامش
( 1 ) - اخرس : گنگ ، لال ( 2 ) - جهار : آشكار ( 3 ) - مج : قند لطفت ( 4 ) - مج : بر