شرح اين مشكل بود پس بس كنم * زين مقالت خويش را اخرس « 1 » كنم
در جهان نيستى بىتن روم * تا كه از جانان سراسر جان شوم
1470 چون ندارد هستى اين تن ثبات * پاك گردم بهر ذاتش زين صفات
من نمانم تا بماند حق فريد * حق بود بىمن مراد و هم مريد
عالم توحيد گردد آشكار * ماه بىچون روى بنمايد جهار « 2 »
1473 چند مانم در خودى بىذوق و خام * در نمكسارش نمك گردم تمام
اين بود سر فنا نيكو بدان * ترك چون كن سوى بىچون شو روان
تا شوى بىچون در آن درياى نور * دو نماند چون شوى غرق حضور
1476 فهم اين سر كى كنى از روى عقل * بىخودى سوى خدا كن زود نقل
تا شود مفهوم آن وحدت ترا * حاصل آيد اينچنين دولت ترا
بىتوى پيوسته باشى شادكام * بىخودى با حق بمانى بر دوام
1479 جنت و دوزخ شود آثار تو * اين بود از نور و آن از نار تو
رحمت از لطفت بود محنت ز قهر * از تو آيد هركسى را قند و زهر
قند و لطفت « 3 » هر دل و جان را جدا * درخورش بدهد ز اسفل وز « 4 » علا
1482 هركسى قدر عمل يابد ثواب * لايق هر ذات از تو فتح باب
نيكوان را زان درج صد گون فرج * هم بدان را باشد انواع حرج
قدر عصيان مىرسد بد را جزا * بر مراتب باسزا و ناسزا
1485 ليك آن جانى كه شد ملحق به حق * برتر است از فرش و عرش و نه طبق
مر ورا مشمار ازين خلق جهان * كو برون است از زمين و آسمان
جمله اسپاهند و او سلطان دين * دامنش را گير اگر دارى يقين
1488 تا كه دينت را فزايد بندگيش * تا شوى مقبول از فرخندگيش
شرح حال او نيايد در سخن * كى بگنجد بحر قلزم در سفن
غير خالق مىنداند حال او * حال او را فهم كن از قال او
[ اولياى حق زير قبههاى حقاند تا كسى ايشان را نبيند ]
در بيان آنكه اولياى حق از عزيزى و بزرگى زير قبههاى رشك حقاند تا كسى غير حق ايشان را نبيند و نداند . چنان كه مىفرمايد كه : اوليايى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى . زيرا كه ايشان اگر پيدا شوند
هامش
( 1 ) - اخرس : گنگ ، لال
( 2 ) - جهار : آشكار
( 3 ) - مج : قند لطفت
( 4 ) - مج : بر