زانكه هر جانى جدا از معدنى است * از ازل اندر ميانشان الف نيست
1443 الف آن جنسيت است اى مرد كار * كى ز غير جنس گيرد جان قرار
الفت هر جان به جنس خود بود * هيچ كس از خويش بيگانه شود
جانها كز اصل از يك معدناند * گر هزارانند يك دان بىگزند
1446 آن عددهاشان بود چون نانها * يا چو چاش « 1 » گندم پردانهها
در عدد منگر كه جمله يك بود * عاقلان را اندرين كى شك بود
از شمار زر عجب « 2 » زر مس شود * در شمار و بىشمردن زر بود
1449 ظاهر است اين حاجت تقرير نيست * جنسها را از عدد تغيير نيست
عاقبت هر جان به جنس خود رود * نيك سوى نيك و بد با بد رود
طيبات آيند سوى طيبين * للخبيثات الخبيثين دان يقين
1452 نيز هم اين ظاهر است اى ديدهور * آنچنان جانى كه رست از عين شر
هيچ نبود قابل آن اقبال را * گرچه افزايد به جهد اعمال را
چاره آن بيچاره را نبود جز اين * كو بگيرد دامن مرد گزين
1455 جان ظلمانيش ازو نورى شود * بر صراط مستقيم حق رود
حس مسش زر شود ز اكسير او * لعل گردد سنگش از تأثير او
گر نبودى چارهگر آدم خدا * كى بگفتى سجده كن ابليس را
1458 چارهء ابليس آن بود آن نكرد * سجده آدم وى « 3 » خذلان نكرد
جنس او را چاره اين شد در جهان * كو بگيرد دامن قطب زمان
اندرو پيوندد و بندهاش « 4 » شود * تا كه جان مردهاش زنده شود
1461 اوليا را داد اين قدرت خدا * چاره زيشان جوى دايم با خود آ
حق از آن در مىگشايد اين مراد * هركه را بخت است آنجا سر نهاد
دولت پاينده از مردان رسد * هرچه خواهى زان جوانمردان رسد
1464 اين بدان و رو بديشان كن ز جان * تا بمانى همچو ايشان جاودان
جاودانى نى كه آيد در بيان * جاودانى كان برون است از جنان
اهل جنت گرچه جاويدند هم * ليك كو وصل خدا اى محترم
1467 پيش آن وصلت بود اين چون جحيم * زانكه آن وصل است بالاى نعيم
هامش
( 1 ) - چاش : خرمن
( 2 ) - مج : اگر
( 3 ) - مج : وى از
( 4 ) - مج : بنده