تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
با ملايك در عبادت بر سما * بوده بيگانه نموده آشنا « 1 » بر سياهى عاريه بود آن سپيد * همچنان‌كه برگ گل بر شاخ بيد 1419 جنس جان دون آن گبر مَريد « 2 » * حق تعالى جان بسيار آفريد ظاهراً گر هستشان زهد و تقى * باطناً هستند جمله در شقا صالحى كو « 3 » سركشد از امر حق * گيرد اندر كار او از جهل دق 1422 گويد اينكه زاهدم من از قديم * بىريا در طاعت حقم مقيم نيست او را همچو من تقوى شعار * فخر چون آدم ازو چون هست عار اين نداند از عمى آن مرد دون * كه ازين اوصاف رفته است او برون 1425 زهد و طاعت راه و او در منزل است * جان جان است ار « 4 » تنش ز آب و گل است خم جسمش نقب دارد از درون * سوى آن دريا كه بىنقش است و چون باطنش پيوسته با دريا تمام * خنب « 5 » مىبيند نه دريا مرد خام 1428 آب آن دريا درون خم اوست * آب جانش بحر شد بىجسم پوست گر ورا چشمى بدى ديدى عيان * در درون خم جسمش بحر و جان « 6 » بحر جانى كين همه جان‌ها ازو * زنده‌اند اندر سفول و در علو 1431 ليك كورست از قدم آن سخت‌رو * هم ندارد او مشامى بهر بو پس بود محروم از آن چون سنگ از آب * غرقه آب و ز آب اندر حجاب خود خدا با او و او دور از خدا * اين‌چنين دورى مبادا گبر را 1434 زاده است از اصل ابليس لعين * زان چو ابليس است مردود و مهين مصطفى فرمود جمله مردمان * چون معادن آمدند اندر جهان همچو نقره و همچو زر آن جان‌ها * آمده اين جايگه زان كان‌ها 1437 مثل « 7 » آهن مثل مس و الا و دون * كرده هريك سر ز هر كانى برون جان‌ها كز معدنى كردند سر * بىگمان باشند جنس همدگر ليك آن جانها كه هستند از دو كان * ضد همديگر بوند اندر جهان 1440 مال عالَم گر كنى خرج اى فتى * تا بيندازى ميانشان الفتى هيچ نتوانى تو الف انداختن * در ميان آن دو جان اينجا به فن
هامش
( 1 ) - مج بعد از بيت 1416 :در نبى فرمود بود از كافران * بر شما گر گشت پيدا اين زمان( 2 ) - مريد : خبيث و شرير ، سركش ( 3 ) - مج : گر ( 4 ) - در مج و نسخه اساس « از » آمده ليكن غير مفهوم است . ( 5 ) - خنب : خم ، ظرف شراب ( 6 ) - مج : جاودان ( 7 ) - مج : ميل
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 72 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو