تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
هست اين هفتاد و دو در آدمى * جملگان پرند ازين بيش و كمى مىزند سر اندريشان دم‌به‌دم * آن ملك ماننده شادى و غم 1332 يك از آن بر هركه شد غالب درو * مىشود مخصوص نام آن برو ليك نام آن ولى زين‌ها جداست * زانكه او دانا و بينا از خداست ديد حق را او يقين از شك گذشت * از صفت‌هايى كه اول داشت گشت 1335 شد مبدل مس او « 1 » زان كيميا * دُرديش هم گشت مبدل باصفا نور گشت و از ظلام تن رهيد * خوش ز چاه مظلم دنيا جهيد چيزها را آن‌چنان‌كه هست ديد * گشت پيشش سرها چون خور بديد « 2 » 1338 جنت و دوزخ برو پيدا بود * كى ز چشمش حال‌ها پنهان شود حال‌هاى مختلف آيد پديد * بر وى از خير و شر و پاك و پليد حالتى آيد به زشتى چون سقر * حالتى آيد چو جنت معتبر 1341 دوزخ و جنت بود در حكم او * نار گردد نور و بد گردد نكو اين چه باشد بخشدش حق آن عطا * كه بود اين‌ها در آن يم قطره‌ها ديدن اشيا چه باشد پيش او * چون ميسر شد ورا ديدار هو 1344 آن بود برتر ز هفتم آسمان * عرش و كرسى و ملك حيران در آن مضمر آمد در تو جنات و جحيم * در تو مدفون گشته آفات و نعيم هم تو خارى هم تو گل در باغ جان * جنس هريك را به جنسش مىرسان 1347 گل بده با آدمى و با شتر * خار ده پيوسته اى داناى حر خود چه باشد خار و گل اندر جهان * تا كند مصدوقه « 3 » اى آن سر عيان كى شود فهم اين سراير از « 4 » زبان * گر كنم صد سال آن را من بيان 1350 تا نگردى چون كمان از غم دو تو * كى نمايد حق تعالى رو به تو تا نگردى نيست از هستى تن * تا نگردى كل تهى از ما و من تا ز مرگ خود نبينى پيشتر * تا نگردى زين خودى زير و زبر 1353 كى بدانى آن سراير را تمام * بگذر از گفت و شنيد و از كلام تا رسى از ذكر در مذكور تو * گر چنين باشى شوى مسرور تو ليك اگر قصدت بود اظهار خود * دان كه بدرايى و دورى از خرد
هامش
( 1 ) - مج : تن ( 2 ) - ممكن است « پديد » باشد ، در هر دو صورت با معنى است . ( 3 ) - مصدوقه : راستى ، صدق ( 4 ) - مج : بر