هست اين هفتاد و دو در آدمى * جملگان پرند ازين بيش و كمى
مىزند سر اندريشان دمبهدم * آن ملك ماننده شادى و غم
1332 يك از آن بر هركه شد غالب درو * مىشود مخصوص نام آن برو
ليك نام آن ولى زينها جداست * زانكه او دانا و بينا از خداست
ديد حق را او يقين از شك گذشت * از صفتهايى كه اول داشت گشت
1335 شد مبدل مس او « 1 » زان كيميا * دُرديش هم گشت مبدل باصفا
نور گشت و از ظلام تن رهيد * خوش ز چاه مظلم دنيا جهيد
چيزها را آنچنانكه هست ديد * گشت پيشش سرها چون خور بديد « 2 »
1338 جنت و دوزخ برو پيدا بود * كى ز چشمش حالها پنهان شود
حالهاى مختلف آيد پديد * بر وى از خير و شر و پاك و پليد
حالتى آيد به زشتى چون سقر * حالتى آيد چو جنت معتبر
1341 دوزخ و جنت بود در حكم او * نار گردد نور و بد گردد نكو
اين چه باشد بخشدش حق آن عطا * كه بود اينها در آن يم قطرهها
ديدن اشيا چه باشد پيش او * چون ميسر شد ورا ديدار هو
1344 آن بود برتر ز هفتم آسمان * عرش و كرسى و ملك حيران در آن
مضمر آمد در تو جنات و جحيم * در تو مدفون گشته آفات و نعيم
هم تو خارى هم تو گل در باغ جان * جنس هريك را به جنسش مىرسان
1347 گل بده با آدمى و با شتر * خار ده پيوسته اى داناى حر
خود چه باشد خار و گل اندر جهان * تا كند مصدوقه « 3 » اى آن سر عيان
كى شود فهم اين سراير از « 4 » زبان * گر كنم صد سال آن را من بيان
1350 تا نگردى چون كمان از غم دو تو * كى نمايد حق تعالى رو به تو
تا نگردى نيست از هستى تن * تا نگردى كل تهى از ما و من
تا ز مرگ خود نبينى پيشتر * تا نگردى زين خودى زير و زبر
1353 كى بدانى آن سراير را تمام * بگذر از گفت و شنيد و از كلام
تا رسى از ذكر در مذكور تو * گر چنين باشى شوى مسرور تو
ليك اگر قصدت بود اظهار خود * دان كه بدرايى و دورى از خرد
هامش
( 1 ) - مج : تن
( 2 ) - ممكن است « پديد » باشد ، در هر دو صورت با معنى است .
( 3 ) - مصدوقه : راستى ، صدق
( 4 ) - مج : بر