تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
قطره جويد بىگمانى بحر را * آن‌چنان‌كه مرد شهرى شهر را مرد شهرى كى كند در ده قرار * باشد از ده و اهل ده اندر فرار 1272 جنس را با جنس خود باشد ز جان * ميل كلى دايما روز و شبان آب جنس آب آمد اى فقير * خاك عين خاك باشد « 1 » ناگزير اين خبيثات و خبيثين يك تن‌اند * طيّبات و طيّبين هم يك فن‌اند « 2 » 1275 اين نظاير بىحدست و بىكران * سوى جنس خويش شو از جان روان اين قدر كافى بود اى مرد كار * كن قناعت با سبو زان جويبار كز سبويش عاقبت نهرى شوى * گرچه اكنون قطره‌اى بحرى شوى 1278 اندك ما را قوى بسيار بين * تا فزايد در درونت نور دين زين گذشتم قصه چوپان شنو * گوش نه بر حالت آن راهرو چو كليم اللّه عتاب از حق شنيد * اندر آن صحرا پى چوپان دويد 1281 بعد بىحد جهد در چوپان رسيد * حال چوپان را عظيم آشفته ديد گفت اى چوپان راد محترم * عفو فرما كز تو من غافل بدم هرچه مىخواهى بكن زين پس روان * بر تو چون هرگز نمىگيرد حق آن 1284 كفر تو جان همه ايمان‌هاست * زانكه مقبول و پذيراى خداست گفت بگذر از من اى موسى كنون * كه مرا در سر شد از حق نو جنون نيست گشتم از خودى كل فانىام * مىنمايد چون سراب امّا نيم 1287 هست را با نيست چه قيل است و قال * حال بايد تا ببيند روى حال تو به ظاهر كرده‌اى در من نظر * من وراى ظاهرم بالا نگر تا مرا بينى برون پنج و شش * اندر آن مجلس خرامان مست و خوش 1290 پس تو اندر كار خود بيدار باش * جهد كن دايم ز جان بر كار باش بگذر از صورت به معنى روى آر * رو خدا را گير و باقى را گذار بهر حق كن هرچه خواهى كرد تو * كارها را جمله گر بد گر نكو 1293 وز هر آن كارى كه نفزايد نياز * گر بود طاعت همىكن احتراز هرچه اندر عشق حق گرمت كند * بيخ شهوت از نهادت بركند گر بود طاعت و گر عصيان بكن * كان برد در بحر وصلت بىسفن 1296 در قبول خلق اين عالم مكوش * سوى خالق دار دايم هوش و گوش
هامش
( 1 ) - مج : آمد ( 2 ) - مج : اين بيت را ندارد