قطره جويد بىگمانى بحر را * آنچنانكه مرد شهرى شهر را
مرد شهرى كى كند در ده قرار * باشد از ده و اهل ده اندر فرار
1272 جنس را با جنس خود باشد ز جان * ميل كلى دايما روز و شبان
آب جنس آب آمد اى فقير * خاك عين خاك باشد « 1 » ناگزير
اين خبيثات و خبيثين يك تناند * طيّبات و طيّبين هم يك فناند « 2 »
1275 اين نظاير بىحدست و بىكران * سوى جنس خويش شو از جان روان
اين قدر كافى بود اى مرد كار * كن قناعت با سبو زان جويبار
كز سبويش عاقبت نهرى شوى * گرچه اكنون قطرهاى بحرى شوى
1278 اندك ما را قوى بسيار بين * تا فزايد در درونت نور دين
زين گذشتم قصه چوپان شنو * گوش نه بر حالت آن راهرو
چو كليم اللّه عتاب از حق شنيد * اندر آن صحرا پى چوپان دويد
1281 بعد بىحد جهد در چوپان رسيد * حال چوپان را عظيم آشفته ديد
گفت اى چوپان راد محترم * عفو فرما كز تو من غافل بدم
هرچه مىخواهى بكن زين پس روان * بر تو چون هرگز نمىگيرد حق آن
1284 كفر تو جان همه ايمانهاست * زانكه مقبول و پذيراى خداست
گفت بگذر از من اى موسى كنون * كه مرا در سر شد از حق نو جنون
نيست گشتم از خودى كل فانىام * مىنمايد چون سراب امّا نيم
1287 هست را با نيست چه قيل است و قال * حال بايد تا ببيند روى حال
تو به ظاهر كردهاى در من نظر * من وراى ظاهرم بالا نگر
تا مرا بينى برون پنج و شش * اندر آن مجلس خرامان مست و خوش
1290 پس تو اندر كار خود بيدار باش * جهد كن دايم ز جان بر كار باش
بگذر از صورت به معنى روى آر * رو خدا را گير و باقى را گذار
بهر حق كن هرچه خواهى كرد تو * كارها را جمله گر بد گر نكو
1293 وز هر آن كارى كه نفزايد نياز * گر بود طاعت همىكن احتراز
هرچه اندر عشق حق گرمت كند * بيخ شهوت از نهادت بركند
گر بود طاعت و گر عصيان بكن * كان برد در بحر وصلت بىسفن
1296 در قبول خلق اين عالم مكوش * سوى خالق دار دايم هوش و گوش
هامش
( 1 ) - مج : آمد
( 2 ) - مج : اين بيت را ندارد