تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
بىچون كه حيات‌بخش است مىخورند . پس فايده از صنع ايشان مىگيرند . و باقيان كه در صنع مىمانند محرومند و محجوب از مقصود . و اللّه اعلم « 1 » .
جنبشت از حق بود در كارها * حق ز تو پيدا كند اسرارها 1308 نور خود را از تو گرداند روان * تا ز تو گردد منوّر هر روان از تو بيند خلق و آن باشد ز حق * طالبان را حق دهد از تو سبق جسم پاكت مظهر يزدان بود * در دو عالم حق ز تو پيدا شود 1311 هركه خواهد تا كه گردد اين‌چنين * مظهر حق در جهان آب و طين گرد تو گردد ز تو آموزد اين * تا شود روشن برو اسرار دين همچنين اندر جهان هر پيشه‌اى * گر بود صورت وگر انديشه‌اى 1314 پيشه‌ور زان پيشه مىگردد عيان * از خياطت وز تجارت در جهان زرگرى از زرگر آيد در نظر * همچنين هر پيشه‌اى را مىنگر « 2 » تلخ و شيرين را چو بنهد در دهان * كشف گردد هر دو او را در زمان 1317 طعم‌هايى كان نيايد « 3 » در عدد * جمله را داند نكو از نيك و بد حظ دست از لمس باشد دايما * دست داند هر درشت و نرم را كى بود در دست يكسان خار و گل * چون نداند دست اطلس را ز جل « 4 » 1320 كلِّ اعضا را برين‌سان مىنگر * هر يكى دارد ز حق كارى دگر پخته در يك ديگ بين چندين ابا « 5 » * از برنج و از سماق و زيربا بنگر اندر كاسه‌اى صد خوردنى * هر يكى نوعى ز عالى و دنى 1323 همچو عاشوراست جسم آدمى * غم درو آميخته با خرّمى چون بيان كردم همه اوصاف تن * باز گردم سرّ جان گويم علن تا تفاوت‌ها ببينى اندر آن * كان بود بىحد و عد و بىكران 1326 مضمر اندر روح بينى عالمى * كز يمش اين جسم باشد چون نمى « 6 » هست هفتاد و دو ملت اى پسر * گشته مدفون در درون هر بشر يك زمانى مؤمن و يك لحظه گبر * يك زمانى جاهل و يك لحظه حبر 1329 كفر و ايمان سر زند از جان تو * هر دمى حالى شود مهمان تو
هامش
( 1 ) - « و اللّه اعلم » در مج نيست ( 2 ) - مج : ابيات جا افتاده ( 1225 - 1263 ) در اينجا آمده است . ( 3 ) - مج : ندارد ( 4 ) - جل : پالان ، پوشاك چهارپايان ( 5 ) - ابا - با : آش ، سوپ ( 6 ) - مج : « يمى » و البته غلط است
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 67 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو