هرچه آيد از خدا آن را بگير * گر بشيرست و اگر باشد نذير
همچو مرده پيش حق افتاده باش * پاس امرش را ز جان « 1 » آماده باش
1299 خواهش حق گير و آن خود گذار * صرف حق كن عمر را « 2 » ليل و نهار
چونكه حاكم اوست تو محكوم باش * در كف او نرم همچون موم باش
چون چنين كردى نمانى تو يقين * بعد از آن حق است مخفى و مبين
1302 او بود بر كار و تو چون آلتى * فارغ از خير و شر و هر زلّتى
همچو آبى برگرفته كاه را * كه نمىبُرّد درو آن راه را
آب كَه را مىبرد هر سو روان * گرچه باشد خود به ظاهر كَه دوان
1305 نيست كَه را اختيارى اندر آب * زاب دارد انقلاب و اضطراب
چون بميرى پيشتر از مرگ تو * كرده باشى خويشتن را ترك تو
[ ولى خدا مظهر خداست ]
در بيان آنكه ولى خدا مظهر خداست . هركه ديدار خدا را طلبد تا او را گزيند زيرا چون پيش از اجل مرد كه : موتوا قبل ان تموتوا ، دوى برخاست و موحّد شد . زيرا اوّل بنده بود و خدا ؛ چون بنده نماند « 3 » خدا تنها ماند كه : وحده لا شريك له ؛ وجود آن بنده بعد مرگ و فنا آلت حق شد . پس هرچه ازو آيد همه را حق كرده باشد ؛ او « 4 » در ميان نيست و نمانده است . چنان كه در كلام مجيد مىفرمايد به مصطفى - صلى اللّه عليه و سلم « 5 » -
ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى
« 6 » ؛ هر تير كه از تو مىجهد از كمان ماست .
تو در ميان نيستى ؛ زيرا تو نمانده از تو ؛ بر كار مائيم . پس چون با ولى خدا رسيدى هرچه ازو بينى همه را از خدا بين . همچنانكه اگر كسى خواهد كه عقل را ببيند « 7 » چاره او آن باشد كه « 8 » با مرد عاقل همنشين شود ؛ تا همنشين عقل شده باشد . و برين ترتيب اگر طالب علم « 9 » با علم نشيند . و اگر طالب حرف با اهل حرف نشيند .
[ در هر صنعى صانع را بايد ديدن ]
و در تقرير آنكه در هر صنعى صانع را « 10 » ؛ زيرا حق تعالى صنع را جهت آن پيدا كرد كه صانع را در آن ببينند و چون صانع را نبينند از مقصود آن « 11 » صنع بىفايده مانند . اكنون آنها كه در صنع ماندند و صانع را نديدند حكم مگسان دارند كه آلايش كاسهها قوت و قوّت ايشان را كافى است . كاسههاى پرنصيب آدميان است و ايشان انبيا و اوليااند كه « 12 » از كاسههاى صنع ، صانع را مىبينند ؛ و از آن نعمت
هامش
( 1 ) - مج : پاش امرش را به جان
( 2 ) - مج : دايما
( 3 ) - مج : نمايد ،
( 4 ) - مج : چون او
( 5 ) - مج : به مصطفى عليه السلام مىفرمايد كه
( 6 ) - ى 18 س 8 انفال
( 7 ) - مج : بيند
( 8 ) - مج : « كه » ندارد
( 9 ) - مج : علم باشد
( 10 ) - مج : صانع بايد ديدن
( 11 ) - مج : از
( 12 ) - مج : « كه » ندارد