و آنكه اندر صنع ماند و شد اسير * كى شود از صانع آن ابله خبير
1245 مانده باشد چون مگس در كاسها * كى خورد از ساقى جان كاسها
هركه را كشفش نگردد سرِّ كار * بىخبر او را چو حيوان مىشمار
چون نداند صنع را زانسان كه هست * اوفتاده باشد از بالا به پست
1248 هركسى را درخورش قوتى جداست * قوت خور كه بر فلك همچون سهاست
از سليمان تا به مور از نيك و بد * هر يكى را هست قوتى از احد
جمله را پس يك مگير « 1 » و يك مدان * گوش نه تا من كنم اين را بيان
1251 نى كه يك شخص است ذات آدمى « 2 » * گرچه زايد زو دو صد بيشِ كمى « 3 »
آيد از هر جزو او كارى دگر * آنچه از پا آيد آن نايد ز سر
كو مقام عقل و فهم و گوش و چشم * كو مقام پشت و ران و مو و پشم
1254 همچنين هر جزو جزوش مىشمر * هست هريك جزو را نوعى دگر « 4 »
چشم بيند نيك و بد اندر جهان * نقشهاى بىعد و حد هر زمان
در زمين ايوان و باغ و بحر و بر * بر سما استارگان و ماه و خور
1257 حظّ باشد گوش را ز آوازها * بشنود ز آوازها بس رازها
از سخنها فهم حرفتها كند * شخص را اندر فنون دانا كند
بر بد و نيك اطلاع از راه گوش * مىشود تا مىفزايد عقل و هوش
1260 هم زبان از گوش گويا مىشود * سوى هوش از گوش پويا مىشود
هست بينى را حظ از انواع بو * دارد از داد حق اين تميز او
مشك را از پشك داند بىگمان * بوى نيك و بد نماند زو نهان
1263 حظّ كام و لب بود از طعمها * تا برد از هر غذايى حظها
ننگرم اندر زبان كان ناقص است * پيش اين بالا بود هر حمد پست
دايما ما را نظر در دل بود * گرچه دل در جسم آب و گل بود
1266 هر بيان كان دل كند تن كى كند * دل ببايد تا ثناى حى كند
پس بود دل اصل « 5 » باقى فرع و پوست * در دل پاك است ناظر چشم دوست
بىگمان دل قطره نور وى است * يم چو والد قطرهاش پور وى است
1269 هر پسر باشد يقين سر پدر * هم پدر را مهر باشد بر پسر
هامش
( 1 ) - مج : مبين
( 2 ) - مج : نى كه يك ذات است شخص آدمى
( 3 ) - مج : ضد بيش و كمى
( 4 ) - مج : اثر
( 5 ) - مج : اصل و