تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
1203 در جهانى كان وراى جسم‌هاست * آن مسمى آمد و اين اسم‌هاست

[ قدر و قيمت اجسام از ارواح است ]

در بيان آنكه اجسام را قدر « 1 » و قيمت از ارواح است و ارواح بىاجسام باقىاند . ليكن « 2 » اجسام بىارواح فانىاند . همچنين اسم‌ها بىمسمى حاصل ندارند « 3 » و عدم محض‌اند . اسم‌ها را اگر قدرى هست از مسماست . چون مسمى در وجود نباشد و اسمى نهى ؛ فحسب آن به كار نيايد مسمى بىاسم قايم است و دايم . و ليكن اسم بىمسمى فانى است و ضايع . اسم‌ها رسته از زبان است ؛ مسمى روضه جنان است . و در حقيقت چون بنگرى جنان مردان جنان است كه :
فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي
« 4 » ، جنان مردان « 5 » باغ خداست . و چون باغ خلقان كه فانىاند بدين خوشى است باغ دل مردان كه تماشاگاه حق است كه : ينظر فى قلوبكم بنگر كه چه جنت باشد كه « 6 » :
دل يكى منظرى است روحانى * خانه ديو را تو دل خوانى
« 7 »
اسم‌ها فانى شوند آخر يقين * بگذر از اسما « 8 » مسمى را گزين ذوق در اسم از مسمى دان مُبين « 9 » * بىمسمى اسم را معدوم بين 1206 نام خرما بهر خرما شد عزيز * ورنه بىخرما نيرزد هيچ‌چيز بىمسمى گر نهى اسمى تهى * كى شود زان اسم جان را فربهى رونق اسم از مسمى شد مُبين * گشت از بهر مسمى آن گزين 1209 رو مسمى را بجو بگذر ز اسم * روح را گير و ممان دربند جسم گرچه در اسم‌اند بسته جملگان * گشته محروم از مسمى انس و جان اسم را چون صورت معنى بدان * آن‌چنان‌كه جسم‌ها نسبت به جان 1212 گفت‌ها صورت بود معنيش روح * صورت از معنى برد دايم فتوح صورتى كز روح مىگردد جدا * مىشود در خاك آن صورت فنا ريزه‌ريزه مىشود اجزاى او * مىرود از وى جمال و رنگ و بو 1215 زانكه گل نشو و نماش از روح بود * چشم و گوش و لب ازو مفتوح بود نقش‌ها را زندگى از جان بود * بىمسمى اسم را كى آن بود صورت معنى بود بىشك سخن * هست معنى بحر و صورت چون سفن 1218 بىسفن نتوان شدن در بحر علم * پس سخن مطلوب شد از بهر علم
هامش
( 1 ) - مج : قدرت ( 2 ) - مج : « ليكن » ندارد ( 3 ) - مج : حاصلى ندارد ( 4 ) - ى 29 س 89 ( فجر ) ( 5 ) - مج : « مردان » ندارد ( 6 ) - مج : « كه » ندارد ( 7 ) - بيت از حديقه سنايى است ( 8 ) - مج : اسمى ( 9 ) - مج : يقين