در غم هجر تو تنها نه منم ، كز ياران * هر كسى راست به قدر خود ازين غم قدرى
برسان خدمت و گو : اى رخت از جان خوشتر * چند نالد ز فراق رخ تو لابهگرى ؟
تو چه دانى كه چها كرد فراقت با من ؟ * داند اين آنكه ازين غم بود او را قدرى
655
غم هجران تو ، اى دوست ، چنان كرد مرا * كه ببينى نشناسى كه منم يا دگرى ؟
به دو چشم تو ، كه چون چشم تو بيمار توام * چه شود گر بفرستى ز دو عالم شكرى ؟
دوستان منتظر مقدم ميمون تواند * بيش ازين خود نشكيبند ، بيا زودترى
گر عزيمت كنى اى دوست ، بسوى ملتان * چه مبارك بود آن عزم و چه نيكوسفرى !
بر خيال تو شب و روز همىگريم زار * چه كنم ؟ همرهم و مىدهمش دردسرى
660
تا نگويى كه چرا رفت سراسيمهء ما * درنمانم ز جوابت ، بشنو ما حضرى
بر خود و ديدهء خود غيرتم آمد ، رفتم * تا نبيند رخ زيباى تو هر مختصرى
من كه بر ديدهء خود رشك برم چون بينم ؟ * كه بيند رخ تو ديدهء كوتهنظرى ؟
از براى دل من روى بهر كس منماى * كان رخ ، انصاف ، دريغست بهر ديدهورى
از درت خسته عراقى سبب غيرت رفت * ورنه بودى بسر راه تو هر بىبصرى
665 و له ايضا 1 - 5 - 12 - 13 - 16
دلا در بزم عشق يار ، هان ، تا جان برافشانى * كه با خود در چنان خلوت نگنجى ، گر همه جانى
چو گشتى سر گران زان مى ، سبك جان بر فشان بر وى * كه در بزم سبك روحان نكو نبود گران جانى
تو آنگه زو خبر يا بى كه از خود بىخبر گردى * تو آنگه روى او بينى كه از خود رو بگردانى
به دو آن دم شوى زنده كه جان در راه او بازى * ازو داد آن زمان يا بى كه از خود داد بستانى