ترا دل لوح محفوظست و علم از فلسفى گيرى ؟ * ترا خورشيد همسايه ، چراغ از كوچه گيرانى ؟
دلت آيينهء غيبست و هر دانا درو بينى * طلسم عالم جسمى و گنج عالم جانى
ور از خورشيد وجدانى شود چشم دلت روشن * نه روى آن و اين بينى ، نه نقش اين و آن خوانى
به شب در آب نتوان ديد عكس انجم و افلاك * ولى در روز بنمايد ز تاب مهر نورانى
685
ازين معنى حقيقت بين نظر بر هر چه اندازد * همه انوار حق بيند ، نبيند صورت فانى
چنين دولت ترا ممكن ، تو از بىدولتى دايم * چو دونان مانده اندر ره ، اسير نفس شهوانى
هواى دنيى دون را تو از بىهمتى مپسند * كه وامانى به مردارى درين وادى ظلمانى
چه بينى سبزه دنيا ؟ كه چشم جان كند خيره * تماشاى دل خود كن ، اگر دربند بستانى
دلى تا باشد اصطبل ستور و گلخن شيطان * نيابد از مشام جان نسيم روح ريحانى
690
اگر خواهى كه اين گلخن گلستانى شود روشن * ميان دربند روز و شب عمارت را چو بستانى
اگر شاخ وفا بينى ز ديده آب ده او را * و گر خار جفا بينى بزن راه پشيمانى
بروب از صحن ميدانش صفات نفس بد فرمان * برآور قصر و ايوانش بذكر و شكر يزدانى