در مدح شيخ بهاء الدين زكريا ملتانى 1 - 5 - 13 - 15 - 16
مى بياور ساقيا ، تا خويشتن را كم زنيم * كار خود چون زلف خوبان در هم و بر هم زنيم
از سر مستى همه درياى هستى بركشيم * فارغ آييم از خود و هر دو جهان را كم زنيم
490
بگسليم از هم طناب خيمهء هفت آسمان * خيمهء همت و راى نيلگون طارم زنيم
لايق ميدان ما چون نيست نه گوى فلك * شايد ار چوگان زلف يار رخم در خم زنيم
جام كيخسرو به كف داريم پس شايد كه ما * دم بدم در بزم وصل يار جام جم زنيم
چون درآيد از در او ، در پايش اندازيم سر * دست در زلف درازش گاهگاهى هم زنيم
خاك روبيم از سر كويش به جاروب وفا * ور بماند گردكى ، از ديده او را نم زنيم
495
پاى چون روح القدس بر ديدهء صورت نهيم * آتشى از سوز دل در سنگر آدم زنيم
خرمن هستى بباد بىنيازى در دهيم * دست در فتراك صاحب همت اعظم زنيم
شيخ ربانى بهاء الحق و الدين آنكه ما * بوسه بر خاك درش چون قدسيان هر دم زنيم
ايضا له 1 - 5 - 13 - 16
هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان * كه مست بودم از آن مى كه جام اوست جهان
بكام دوست مى مهر دوست مىخوردم * در آن نفس كه ز جان جهان نبود نشان
500
به چشم يار رخ خوب يار مىديدم * در آن مقام كه مىزيستم بجان كسان
تبسم لب ساقى مرا شرابى داد * ز بادهاى كه شد از لطف او قدح خندان
مرا پياله چو جام جهاننما باشد * ببين شراب چه باشد ، نديم ، خود ميدان
شراب داد مرا ساقى از خمستانى * كه جرعهچين در اوست روضهء رضوان
بساط عيش من افگند در گلستانى * كه خاكروب در اوست روضهء رضوان « 1 »
هامش
( 1 ) تكرار قافيه درين دو بيت جاى تأملست ، شايد در يكى از آنها قافيه « حورى و غلمان » بوده باشد و در هر صورت تشبيه روضهء رضوان به جرعه چين و خاكروب درست نمىنمايد .