505
درين بساط يكى بود ساغر و ساقى * درين مقام يكى بود مطرب و الحان
كه ديد جام كه كار شراب ناب كند ؟ * كه ديدمى كه بود جام او رخ تابان ؟
هم از لطافت مى مىگرفت رنگ قدح * هم از صفاى قدح مىنمود باده عيان
صفاى جام بياميخت با لطافت مى * ظهور يافت ازين امتزاج ساغر جان
درين قدح رخ ساقى معاينه بنمود * ز حسن كرد دو صد رنگ آشكار و نهان
510
چو هيچ رنگ ندارد شراب ما ، ز كجا * پديد مىشود اين رنگهاى بىپايان ؟
مگر شراب بجام جهاننما دادند * كه مىنمايد از اجرام جام ، اين الوان ؟
از آنكه نيست مقيد به هيچ رنگ آن مى * بهر صفت كه بود جام بر زند سر از آن
گهى به گونهء معشوق آشكار شود * گهى به گونهء عاشق چو نوبهار و خزان
515
ز عكس روشن آن باده مىشود روشن * جهان تيره كنون دم بدم زمان به زمان
ز عكس مى چه عجب گر جهان منور شد ؟ * كه مه ز تابش خورشيد مىشود درخشان
ببوى جرعه كنون سالهاى گوناگون * مئى پديد شود از سراى غيب در آن
همه جهان ز مى عشق يار سرمستند * و ليك مستى هر مست هست ديگرسان
نيافت هيچ نصيب از حيات آنكه نيافت * ازين شراب نصيب ، از جماد تا حيوان
چنين شراب فلك چون به هفت جام خورد * عجب نباشد اگر مىشود بسر غلتان
520
چو ساقى مه نو ساغرى نهد بر كف * هم از براى مه و مهر مىرود خندان
ازين شراب اگر جرعه بر زمين نچكد * چرا شكوفه كند باغ و بشكفد بستان ؟
شگفت نيست كه گل رنگ و بوى مى دارد * و گرنه بلبل بيدل چرا زند دستان ؟
و گرنه نرگس مخمور يار سرمستست * چرا كند بجهان در خرابى آن فتان ؟
سرشتهاند ز مى طينتم و گرنه چرا * هميشه مست و خرابم ز غمزهء جانان ؟
525
و گرنه مردمك چشم آن نگار منم * چراست نام من از جمله جهان انسان ؟
چو بر زبان عراقى حديث عشق رود * برو مگير ، كه آن دم نه آن اوست زبان