شهسوارى كه بچوگان قضا گوى مراد * بربايد ز قدر ، همت او را بينند
320
آنكه در قبضهء او هر دو جهان گم گردد * گر بجويند جزو را نه همانا بينند
بيدلان از نظر او دل بينا يابند * مردگان از نفس او دم احيا بينند
خادمان در او آخرت و دنيى را * بر در خدمت او لؤلؤ لالا بينند
خانگاه كهنش از فلك اعلى يابند * جايگاه نو او جنت مأوى بينند
در جهان هر كه ز خاك در او سرمه نكرد * ديدهء بخت بدش اعمش و اعمى بينند
235
بر سر كوش عزيزان به عراقى نگرند * دل محنتزدهاش در كف سودا بينند
بهر او زار بگريند ، كه او را پيوست * از پى فعل بدش بىسر و بىپا بينند
دوستانش چو بينند بمويند برو * دل او را چو بكام دل اعدا بينند
مكر ما ، بر در لطف تو پناه آوردست * بندگان ملجأ خود را در مولى بينند
ز آفتاب نظرت بر سر او سايه فكن * تا مگر بر مگسى سايهء عنقا بينند
240
گر چو ريم آهن زنگارپذيرست دلش * سوى او كن نظرى ، كاينهسيما بينند
زار گريند بر احوال دلش نرمدلان * كه دلش سختتر از صخرهء صما بينند
بگشاى از دلش ، اى موسى عهد ، آب خضر * به عصايى كه ترا در يد بيضا بينند
بوسه جاى همه پاكان جهان باد درت * كز همه درگه تو ملجأ و مأوى بينند
عالم از نفس شريف تو مبادا خالى * كه جهان هر دم از انفاس تو بويا بينند
245 ايضا له 1 - 5 - 13 - 15
يا نسيم خوش بهار وزيد * يا صبا نافهء تتار دميد
يا سحر باد بوى جان آورد * يا سر زلف يار درجنبيد
اين همه شادى و نشاط و طرب * در سر خشك مغز ما گرديد
هين ! كه گلزار من روان بشكفت * هان كه صبحدم سعادتم بدميد
دل من از طرب دمى مىجست * ناگهى بر سر مراد رسيد
250