عاقلان گرچه زهر چيز بدانند او را * نه همانا بشناسند يقين تا بينند
هر صفاتى كه عقول بشرى دريابد * ذات او زان همه اوصاف مبرا بينند
خوشدلان از رخش امروز بهشتى دارند * نه بهشتى كه دگر طايفه فردا بينند
گر ببينند جمالش نفسى مشتاقان * ز اشتياقش دل خود واله و شيدا بينند
210
نفسى باد صبا گر بسر كوش وزد * خوشدمان خوشتر از انفاس مسيحا بينند
تشنگان ار همه درياى محيط آشامند * در دل از آتش سوداش شررها بينند
دردنوشان كه همه دردى دردش نوشند * مستى دردى دردش نه ز صهبا بينيد
ساغر دل ز مى عشق لبالب دارند * دم بدم حسن رخ يار در آنجا بينيد
گرمى ساغرشان عكس بر افلاك زند * كل افلاك چو ذرات مجزا بينند
215
سالكان چونكه هوا را بقدم پست كنند * پاى خود بر زبر عرش معلا بينند
سرشان بر سر زانو ، رخشان بر در دوست * قبلهء زانوى خود را كه سينا بينند
باز محنتزدگان از غم و اندوه فراق * دل چو آتشكده و ديده چو دريا بينند
گر زنند از سر حسرت نفسى وقت تموز * بس كه تفسيدهدلان زان دم سرما بينند
ور برآرند دگرباره دمى از سر شوق * ز آن نفس اهل زمستان همه گرما بينند
220
قدسيان منزلت اين چو همه درنگرند * رتبت قطب زمان از همه بالا بينند
از مقامات جلالش همه را رشك آيد * كه مقامش ز مقامات خود اعلا بينند
همه گويند كه آيا كه تواند بودن * كه جهان روشن از آن طلعت غرا بينند ؟
ناگه از لطف زمانى سوى ايشان نگرند * همه مدهوش شوند ، جانب بالا بينند
خاص حق ، صاحب قدوس ، بهاء الاسلام * غوث دين ، رحمت عالم زكريا بينند
225
زده يابند سرا پردهء او در ملكوت * همنشينش ملك العرش تعالى بينند
سبحهاش نور و مصلاش رداى رحمان * لجهء بحر ظهورش متوضا بينند
خاك پايش بتبرك همه در ديده كشند * تا مگر از مددش نور تجلا بينند
قطب وقت اوست ، همه عالم ازو آسوده * بر درش زبدهء ابدال تولا بينند
خوبرويان بجهان شيخ هم او را دانند * در جهان نيست جزو شيخ دگر تا بينند