از براى آستان قدر او در هر نفس * صد هزاران خشت جان بر قالب تنها زنند
185
خيمهء اطلس براى دودگير مطبخش * بر سر اين هفت طاق آينه سيما زنند
مركب او شيهه بر ميدان عليين كشند * موكب او خيمه بر نه طارم خضرا زنند
مشعله داران كويش هر مهى ماهى كنند * سايبان درگهش زين مهر چترآسا زنند
گرچه نگرفت از جهان زر ، خاكبيزان درش * تودهء زر در ره خورشيد زر پالا زنند
چاكران او بدون حق فرونارند سر * بندگان او قدم بر اولى و اخرى زنند
190
خاصگان او نديم مجلس خاص قدم * با چنين نسبت كجا دم ز آدم و حوا زنند ؟
دوستى حق نيابى در دلى بىدوستيش * مهر مهر او و مهر حق همه يك جا زنند
هر كه او را دوستتر از خود ندارد راندهايست * ورچه دارد يك جهان طاعت به رويش وازنند
ور همه عالم گنه دارد ، چو او را دوست داشت * خيمهء جاهش درون جنت المأوى زنند
هر كه او دعوى بينايى كند بىپيرويش * رهروانش خاك در چشم جهانپيما زنند
195
چون عراقى پيرو او شد سزد گر روز حشر * خيمهء قدرش وراى ذروهء اعلا زنند
در مدح بهاء الدين زكرياى ملتانى 1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
روشنان آينهء دل چو مصفا بينند * روى دلدار در آن آينه پيدا بينند
از پس آينه دزديده به رويش نگرند * جان فشاند برو كآن رخ زيبا بينند
چون بديدند جمالش دل خود را پس از آن * ز آرزوى رخ او واله و شيدا بينند
عارفان چونكه ز انوار يقين سرمه كشند * دوست را هر نفس اندر همه اشيا بينند
200
در حقيقت دو جهان آينهء ايشانست * كه به دو در رخ زيباش هويدا بينند
چون ز خود ياد كنند آينه گردد تيره * چون ازو ياد كنند آينه رخشا بينند
بر در منظر دل دلشدگان زان شينند * كه تماشاگه دلدار هويدا بينند
نايد اندر نظر همتشان هر دو جهان * عاشقان رخ او كى بجهان وا بينند ؟
اسم جانپرور او چون بجهان ياد كنند * در درون دل خود عين مسما بينند
205