165
نقش رنگ چمن ز لطف بهار * نقش ديباى پرنگار آمد
خوشبهاريست ، ليك آن كس را * كز لب يار مىگسار آمد
هان ، عراقى ، تو و نسيم بهار * كز صبا بوى زلف يار آمد
ايضا فى النعت « 1 » 1 - 5 - 12 - 13 - 16
عاشقان چون بر در دل حلقهء سودا زنند * آتش سوداى جانان در دل شيدا زنند
تا بچنگ آرند دردش دل بدست غم دهند * ور بدست آيد وصالش جان به پشت پا زنند
170
از سر خوان دو عالم بگذرند آزادوار * سنك آزادى برين نه كاسهء مينا زنند
از سرمستى همه درياى هستى دركشند * چون بترسند از ملامت خيمه بر صحرا زنند
بگذرند از تيرگى در چشمهء حيوان رسند * دمبهدم بر جان و دل انجام جانافزا زنند
چون به آب زندگى لب را بشويند خضروار * بوسه بر خاك سراى خواجهء بطحا زنند
رحمت عالم ، رسول اللّه ، آن كو قدسيان * بر درش لبيك اوحى اللّه ما اوحى زنند
175
آن شهنشاهى كه بهر اعتصام انبيا * عقدهء فتراك او از عروة الوثقى زنند
در ازل چون خطبهء او و الضحى املا كند * نوبتش زيبد كه سبحان الذى اسرى زنند
چون بساط قرب او از قاب قوسين افگنند * رايت اقبال او بر اوج او ادنى زنند
طرهء مشكين عنبرپاش از ياسين چنند * حلقهء روى بهشتآساش از طاها زنند
تا نسوزد آفتاب از پرتو نور رخش * سايبان از ابر بر فرق سرش در وازنند
180
شمهاى از طيب خلقش در دم عيسى نهند * وز فروغ شمع رويش آتش موسى زنند
هشت بستان بهشت از شبنم دستش خورند * نه حباب چرخ قبه هم در آن دريا زنند
برتر از كون و مكان كعبه است يعنى درگهش * هشت قصر كائنات از خاك او ملجا زنند
چون بود در يم دستش منبع آب حيات * سنكريزه هم درو گويا شود ار وازنند
دو كمان از يك سپر سازند انگشتان او * وز لزومش ناوك الزام بر اعدا زنند
هامش
( 1 ) رجوع كنيد به صحيفهء 54 مقدمهء ديوان