اگرچه بسى مادر فضل زاد * به گيتى نياورد زو به پسر
295
چو بر فضل صد گونه برهان نمود * ببرهان شد اندر جهان نامور
فرستاد بحرى كه غواص طبع * برو برنيارست كردن گذر
در آن بحر كو گشت غواص ، من * چه به زانكه باشم ازو بر حذر ؟
چو كشتى دانش نباشد مرا * نيفتم به نادانى اندر خطر
مسلم شد آن بحر آن را كه او * شناساى بحرست و داناى بر
300
جهان هنر دايم آباد باد * از آن معدن فضل و كان هنر
و له ايضا 1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
طاب روح النسيم بالاسحار * اين دور النديم بالادوار ؟
در خماريم كو لب ساقى ؟ * نيممستيم كو كرشمهء يار ؟
طرهاى كو ؟ كه دل درو بنديم * چهرهاى كو ؟ كه جان كنيم نثار
غمزهء يار مست و ما مخمور * لعل او تابدار و ما هشيار
305
خيز ، كز لعل يار نوشينلب * به كف آريم جام نوش گوار
كه جزين باده باز نرهاند * نيممستان عشق را ز خمار
در سر زلف يار دل بنديم * كه بروز آيد آخر اين شب تار
زير هر تار مو نظاره كنيم * صد هزار آفتاب خوش ديدار
از رخش كآفتاب ذرهء اوست « 1 » * برفروزيم ذرهوار عذار
310
تا همه نور آفتاب بود * نبود بيش ذره را آثار
در چنين حال شاهد توحيد * ننمايد به عاشقان ديدار
به حقيقت يقين كنند كه نيست * جز يكى در جهان جان ديار
نور وحدت چو آشكار شود * متوارى شود جهان ناچار
در جهان ذره در فضاى قدم * نور او آفتاب ذره شكار
315
اى دريغا ! كه پرتوى بودى * زانچه روشن شدى ازين گفتار
هامش
( 1 ) دره : ز آفتابى كه كون ذرهء اوست