پيش او مهر چون زمين بوسد * زيبد ار سر بر آسمان دارد
ريزهچينيست از سر خوانش * آسمان گرچه هفتخوان دارد
125
به سكه بر خوان او نواله ربود * در بغل زان دوتاى نان دارد
چاشنىگير او بود رضوان * قدسيان را چو ميهمان دارد
گرد خاك درش نگردد ديو * ز آنكه جبريل آشيان دارد
بگريزد ز سايهاش شيطان « 1 » * ز آنكه از نور سايبان دارد
نهراسد ز بيم گرگ عدو * رمهاى كو چنو « 2 » شبان دارد
130
بر سر آمد ز جمله عالميان * به سكه او علم بىكران دارد
بر سر آيد پسر ز اهل زمان * چون پدر صاحب الزمان دارد
فتح گردد ز فضل او آن در * كز جهان روى سوى آن دارد
منعما ، ذكر شكر تو پيوست * خاطرم بر سر زبان دارد
ليك اظهار شرط عاشق نيست * مگر از شوق دل تپان دارد
135
زنده كردى شكسته را بسه بيت * كز دم عيسوى نشان دارد
حرز جان « 3 » ساختم سه بيت ترا * كم ز صد فتنه در امان دارد
خسته چون خواند نظم تو ، ز طرب * پاى بر فرق فرقدان دارد
گر كند فخر بر جهان ، رسدش * كه مربى مهربان دارد
خواستم تا جواب گويم ، عقل * گفت : كه طاقت و توان دارد ؟
140
عاجز آيد ز دست مدح و ثنات « 4 » * هر كه پا در ره بيان دارد
در مدح تو چون زنم ؟ كه ز غم * خاطرم قفل بر دهان دارد
باد از انوار تو جهان روشن * تا جهان نور ز اختران دارد
هامش
( 1 ) در اصل : سلطان
( 2 ) در اصل : چو تو
( 3 ) در 1 : من ز جان
( 4 ) در اصل : مدح ثنات